تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
حبل المسد : گذشت و باز مىگوييم ، ريسمانى است ليف . و بعضى گفته‌اند ريسمانى است در خشونت مثل ليف ، و در حرارت مثل آتش ، و در سنگينى مانند آهن در گردنش . و بعضى گفته‌اند كه در حلقش سلسله است ، طولش هفتاد ذراع و از آهن است - از دهنش داخل و از دبرش خارج و بر گردنش پيچيده . و در بعض نسخ « فى جيد حبل من مسد » - به حذف « ها » . اشارت است به اينكه اين حكم « حمّالة الحطب » كلَّى است . و حذف تنوين ابهامى « جيد » ، از جهت ضرورت شعر است . به اين تأويل كه نفس ابى لهب است ، و تن طبيعى زوجهء او كه خار حسد و حرص در راه پيغمبر داخل - كه عقل است - مىريزد و حمّالة الحطب آتش جهنّم خود است .
در نگر تو قصهء شداد و عاد حسرت ايشان نگر يوم التناد
ن ندارد - ك 291 22 يوم التناد : روز قيامت است . مصدرِ تنادوا ، اى نادى بعضهم بعضاً . او مصدر تنادوا اى اجمعوا فى النادى ، و النادى المجلس . و به هر دو معنى مناسب قيامت است .
( ( 767 ) ) كاغ كاغ و نعرهء زاغ سياه * دائماً باشد بدن را عمر خواه
ن 858 19 - ك 291 26 بدن را : در بعض نسخ به دنيا . عمر خواه : يعنى طول امل دارد . پس نفس انسانى كه آرزوهاى دنيوى دارد و طول عمر مىخواهد براى تمشيّت آنها ، حكم زاغ دارد . و در بعض نسخ : « عمر كاه » است و غلط است و عمر دائم براى بدن خواستن در قوّهء فراق خواستن است . و نيز عدم وصول به غايت خواستن ، و نيز فقر و نيازمندى دائم خواستن است . چه ، تن جنبهء فقر و حاجت و نقص نفس ناطقه و روح امرى است ، و روح بايد از تن و آلات و قواى تن غنى شود ، به غناى حقِ غنى مغنى . گويند : وليى ، چون خضر - عليه السلام - خواست مصاحبت با وليى را ، و او قبول نكرد و گفت تو آب زندگانى خوردى كه حيات جاودانى در دنيا داشته باشى ، و من از حيات دنيويه به جانم و گريزانم و حيات خود را نمىخواهم
( ( 769 ) ) گفت اَنظِرنى اِلى يَومِ الجَزا * كاشكى گفتى كه تُبنا رَبَّنا

ن 858 21 - ك 291 27 انظرنى الى يوم الجزاء : اشارتست به كريمهء * ( « أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » 7 : 14 ( 1 ) . يعنى مهلت ده مرا تا روز قيامت كه مبعوث شوند خلايق .

هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اعراف ، آيهء 14 . .