زبونگير : ضعيفگير و مظلوم كش .
( ( 752 ) ) حرص صيادى ز صيدى مغفل است * دلبريّى مىكند او بىدلست
ن 858 2 - ك 291 13
ز صيدى : ز صيد شدن .
مغفل : به كسر فا ، غافل كننده .
( ( 751 ) ) بَينَ اَيدى خَلفَهُم سَدًّا مباش * كه نبينى خصم را و ان خصم فاش
ن 858 1 - ك 291 13 بين ايدى : اشارتست به كريمهء * ( « وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا » 36 : 9 ( 1 ) يعنى قرار داديم از پيش روى ايشان سدّى و از پشت سر ايشان سدّى .
( ( 753 ) ) تو كم از مرغى مباش اندر نشيد * بين ايدى خلف عصفورى بديد
ن 858 3 - ك 291 14
نشيد : صدا بلند كردن ، در عربى . و در فارسى ، نيز سرود . و مناسب آنست كه فارسى و از نشيدن مخفف نشانيدن باشد .
( ( 756 ) ) تو ببين پس قصهء فجّار را * پيش بنگر مرگ يار و جار را
ن 858 6 - ك 291 16
پس قصّه : ايهام التّضاد است با پيش . و در بعض نسخ « لقمه » است ، خوب نيست .
مرگ يار و جار را : و آن كس كه تصرّف كرده و قصه را لقمه كرده اينجا را نيز تصرف كرده مرگ را از ميان برده : « پيش بنگر يار را و جار را » در نسخ چاپ ثبت كرده كه مراد حق باشد و لفظ « كه » را رابطه فهميده ، و نه چنين است . « كه » اسم استفهام است از براى تحويل ، و علم مخاطب بد كردار به حضرت قهار نازل منزلهء جهل شده .
( ( 759 ) ) آن كه مىگفتى اگر حق هست كو * در شكنجه او مقر مىشد كه هو
ن 858 9 - ك 291 17
كه هو : يعنى چون به شكنجه افتاد ذاكر شد به اسم هو و قريب و مثل اينها .
( ( 764 ) ) بگسل اين حبلى كه حرص است و حسد * ياد كن فى جيدها حبل المسد
ن 858 14 - ك 291 20
هامش
( 1 ) - قرآن كريم ، سورهء يس ، آيهء 9 . .