تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
( ( 733 ) ) كمترين آكلانست اين خيال * و آن دگرها را شناسد ذو الجلال
ن 857 4 - ك 291 3 كمترين آكلان : چه ، خيالات متمكَّنه مىخورد خواطر حقّه را .
( ( 734 ) ) هين گريز از جوق اكَّال غليظ * سوى او كه گفت ما اَيمَت حَفيظ
ن 857 5 - ك 291 4 سوى او كه گفت : يعنى به حصن ذكر او ، بلكه وجودت ذكر او شود .
( ( 737 ) ) پير عقلت كودكى خو كرده است * از جوار نفس كاندر پرده است
ن 857 8 - ك 291 5 كودكى : يعنى به كودك بودن . جوار : همسايگى .
( ( 740 ) ) دست تو از اهل آن بيعت شود * كه يد الله فوق ايديهم بود

ن 857 11 - ك 291 7 كه يد الله : اشارت است به كريمهء * ( « إِنَّ اَلَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ الله يَدُ الله فَوْقَ أَيْدِيهِمْ . » 48 : 10 ( 1 ) يعنى كسانى كه بيعت مىكنند با تو ، اين است و جز اين نيست كه بيعت مىكنند با خدا و دست خدا بالاى دستهاى ايشان .

( ( 743 ) ) در حديبيه شدى حاضر بدين * و ان صحابهء بيعتى را هم قرين

ن 857 14 - ك 291 8 در حديبيه : موضعى كه در آن جا بيعت واقع شد . و بيعت از بيع است ، كه جان خود را در راه حق فروختند . * ( « إِنَّ الله اِشْتَرى » 9 : 111 ( 2 ) الآية . يعنى چون دست در دامن كاملى زدى ، مثل آنست كه در حديبيه دست در دامن پيغمبر زنى . چون كه او نور نبى و متأدب به آداب اوست . صحابهء بيعتى : به اضافه است .

( ( 744 ) ) پس ز ده يار مبشّر آمدى * همچو زرّ ده دهى خالص شدى
ن 857 15 - ك 291 9 مبشّر : به فتح شين ، يعنى بشارت يافته به جنّت . يعنى از ده نفر بشارت يافتهء به جنّت محسوب گشتى .
( ( 748 ) ) هر كجا دامست و دانه كم نشين * رو زبون گيرا زبونگيران ببين
ن 857 19 - ك 291 11
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء فتح ، آيهء 10 . .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء توبه ، آيهء 111 . .