( ( 589 ) ) تيغ لا در قتل غير حق براند * در نگر ز ان پس كه بعد لا چه ماند
ن 849 18 - ك 288 25
تيغ لا :
لا نهنگى است كاينات آشام
عرش تا فرش در كشيده به كام
هر كجا كرده اين نهنگ آهنگ
از من و ما نه بوى مانده نه رنگ
تا آخر آن چه ملا عبد الرحمن جامى - قدس سرّه السامى - در سلسلة الذهب در بيان كلمهء توحيد فرموده ، و همچنين اوحدى هم منظوم ساخته .
( ( 592 ) ) اى عجب حسنى بود جز عكس آن * نيست تن را جنبشى از غير جان
ن 849 21 - ك 288 26
حسنى بود : استفهام انكارى است . يعنى نيست حسنى مگر آن كه همه عكوس آنست . و در جمع حسن و آن ، ايهام التناسب است .
نيست تن را : يعنى حسن همه و آن همه به منزلهء تن است و حسن او به منزلهء جان .
( ( 593 ) ) آن تنى را كه بود در جان خلل * خوش نگردد كه بگيرى در عسل
ن 850 1 - ك 288 27
آن تنى را : يعنى چنان كه قوام تن به جان است ، قوام جان به جانِ جان است .
( ( 594 ) ) اين كسى داند كه روزى زنده بود * از كف اين جان جان جامى ربود
ن 850 2 - ك 288 27
اين كسى داند : يعنى اينكه حسن همه روحش حسن اوست ، و بايد به حسن او دل بست ، كسى مىداند كه زنده دل باشد و بيدار حسن او باشد - كما مرّ - كه
سايهء يزدان بود بندهء خدا
مردهء اين عالم و زندهء خدا
( ( 595 ) ) و آنكه چشم او نديدست آن رخان * پيش او جانست اين تفّ دخان
ن 850 3 - ك 288 28 اين تف دخان : رخسار او آتش و عقول كليّه در اين مقام دخان و جانها تفِ دخان . يا دخان ، فلك ، كما قال * ( « ثُمَّ اِسْتَوى إِلَى اَلسَّماءِ وَهِيَ دُخانٌ . » 41 : 11 ( 1 ) چه ، آسمان در انسان كبير ، چون روح بخارى است در انسان صغير ، چنان كه روح بخارى كه مطاياى قواى مدركه و محركه است ، به جاى آسمان است در انسان صغير . و اين جانها ، تفِ دخان است . چه ، همهء امتزاجات و
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء فصلت ، آيهء 11 . .