تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
حق تعالى وجود صرف است و ماهيّت ندارد - گفت كه وجود معلوم است بالبديهه و ذاتِ واجب غير معلوم است . و از اين واضح است كه به وجود عنوانى رفته است - تعالى عن ذلك پس صديق گويد : حقيقت وجود كه اظهر از هر شىء است ابا و امتناع دارد از عدم كه هيچ مقابل ، قابل مقابل خود نشود . پس واجب بالذّات است ، و از ذات پى به صفات مىبرد . چه ، مرجع صفات كمال - جميعاً - حقيقت وجود است كما مرّ . و اين است معنى كلام مولوى كه : بر عكسش صفى : يعنى صديق با صفا .
( ( 571 ) ) گر دخان او را دليل آتش است * بىدخان ما را در آن آتش خوش است
ن 848 21 - ك 288 13 گر دخان : تعبير است از امكان و حدوث و نحو آن . بىدخان : يعنى چگونه تمكين توان كرد كه وجود كه نور حقيقى است مخفى باشد و امكان كه ظلمت است ، ظاهر باشد و دليل شود بر نور .
( ( 573 ) ) پس سيه كارى بود رفتن ز خوان * بهر تخييلات خوان سوى دخان
ن 848 23 - ك 288 14 ز خوان : يعنى خوان نعمت روحانى كه از خود آتش نضج يابد . بهر تخييلات خوان : به كسر تاء ، به اضافه ، يعنى سيه كارى است از خوان تحقيقى حاضر ، محروم ماندن از بهر خوان خيالى و وهمى . و مىشود به سكون تا باشد . يعنى حروف تخييليه و معانى وهميه ، خواننده . مراد به آتش ، آتش وادى ايمن است در بقعهء مباركه .
( ( 574 ) ) بر مكن پر را و دل بر كن از او * ز انك شرط اين جهاد آمد عدو
ن 849 2 - ك 288 16 دل بر كن : يعنى اعتنا به قلب است ، نه به قالب . پس اگر قلب ، حاضر و دل آگاه باشد ، بال و پر و كرّ و فرّ حجاب نمىشود ، چنان كه در جانب غفلت و دل مردگى .
گر همه عالم ثواب تو بود تا تو باشى از عذاب تو بود
( ( 575 ) ) چون عدو نبود جهاد آمد محال * شهوتت نبود نباشد انتسال
ن 849 3 - ك 288 16 انتسال : تناسل و توالد .
( ( 577 ) ) هين مكن خود را خصى رهبان مشو * ز انك عفت هست شهوت را گرو
ن 849 5 - ك 288 17
شرح مثنوى — صفحة 48 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري