بدانستندى ستّارى و غفّاريش را و اينكه قرار داده مرا از اكرام كرده شدگان .
( ( 2322 ) ) با دل خود گفت كز حد رفت جرم * از دل من كى رود آن ترس و كرم
ن 940 18 - ك 318 11
كرم : به وزن ظلم ، به كاف عربى ، و فارسى ، غم و اندوه .
( ( 2328 ) ) بهر خوردن جز كه آب آن جا نبود * روز و شب بد خر در آن گور و كبود
ن 941 7 - ك 318 18
گور : يكى از معانيش بيابان است ، و از اينجاست « گورخر » يعنى خر بيابانى . و ايهام به قبر هم دارد ، يعنى گويا مرده بود .
و كبود : يعنى و اندر آن ظلمت . و كبود ، نام كوهى نيز هست . پس از باب تسميهء عام به اسم خاص نيز تواند باشد .
( ( 2341 ) ) چون برنجد بىنوا مانند خلق * كز كف قطب است جمله رزق حَلق
ن 942 1 - ك 318 28
كز كف قطب : اصح است از نسخهء « كز كف عقل » . و قافيهء ثانى به حاء مهمله و اوّل ، به معجمه است . و مراد آنست كه ارزاق از حق به وساطت ميكائيل مىرسد ، ولى قطب را در مقامى ، اتحاد با اوست ، چنان كه نفس مجردهء علَّامه به عقل فعال اتحاد دارد نزد حكما .
( ( 2343 ) ) او چو عقل و خلق چون اعضاى تن * بستهء عقلست تدبير بدن
ن 942 3 - ك 318 29
او چو عقل و خلق چون اعضاى تن : بدان كه روح الهى آدمى و عقل او ، ملكى و نور اسپهبدى است صاحب خدم و حشم ، كه همهء قواى طبيعيه و مُدركه و عاقله مسخّر اويند . و در هر بدنى هر چه هست آثار روح است . و آن چه از فاعلهاى طبيعى و حسّى و عقلانى صادر مىشود ، از آن نور اسپهبد است . و مىفرمايد به افصح از زبان قال كه أيتها الغاذية تغذى بإذنى و أيتها الباصرة تدرك بإذنى و أيتها العاقلة تعقل بقوتى ، و قس . چه ، همه ، اشراقات اويند . و در قطب كه كلَّيت دارد و عقل كلَّى است نسبت به همهء قواى نباتات و حيوانات و غير اينها چنين است الحمد لله الذى خلق الانسان و خلق من فضالته ساير الاكوان و چگونه چنين نباشد و همه ظلّ اويند و او ظلّ حق است و قواى او ، كه مسخّر اويند با آن قواى آنها در آن جهانها يكى است ، چون اصل و فرع . و ديگر آن كه اعتنا به استشعار است و او را نهايت استشعار و استحضار است .