تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
( ( 2107 ) ) باز آن افيون حلم سخت او * دزد را آورد سوى رخت او
ن ندارد - ك 314 23 افيون حلم : چه ، ترياك سرد و خشك است و خِدارت آرد .
( ( 2115 ) ) چارقت نطفه ست و خونت پوستين * باقى اى خواجه عطاى اوست اين
ن ندارد - ك 314 32 عطاى اوست : بيان ملازمهء خود شناسى و خدا شناسى است ، كه آن چه منيّت شخص جاهل و غافل بر آن واقع مىشود ، منى ابوين و خون حيض مادر است . و مادهء قريبه تن و مادهء بعيده اخلاط و عناصر است ، و باقى كه روح امرى است و صفات او كه معرفت و حكمت اهل توحيد و ارباب ذوق و مواجيد است و قدرت و سياست اهل امارت و غيرهم كه تسخير ممالك كنند و مانند اينها ، همه از اوست . چه ، قابل نادار است . از كوزه همان برون تراود كه دروست و اخوات عناصرش و اخلاطش ، بلكه قوى و طبايعش را در مواضع ديگر ببين كه عطلا و عَرى و بَرى از آن كمالاتند . پس همه شئون ذاتيهء اوست .
( ( 2118 ) ) كفّ گندم ز ان دهد خركار را * تا بداند گندم انبار را
ن ندارد - ك 314 33 خركار : زارع يا چار پا دار سفركش . و مىشود به گافِ فارسى باشد ، كه « گار » به معنى دارايى است ، چون پرهيزكار . و « خر » از خريدارى .
( ( 2119 ) ) نكته اى ز ان شرح گويد اوستاد * تا شناسى علم او را مستزاد
ن ندارد - ك 314 34 مستزاد : از زيادت است .
( ( 2125 ) ) بهر اين لفظ الست مستبين * نفى اثباتست در لفظى قرين
ن ندارد - ك 314 37 اثباتست : چه ، همزه براى استفهام انكارى است ، و بجاى كلمهء نفى است . و ليس هم نفى است ، و نفى النفى اثبات
( ( 2129 ) ) مىكشد حق راستان را تا رشد * قسم باطل باطلان را مىكشد
ن ندارد - ك 315 1 مىكشد حق : يعنى
صفات حق تعالى لطف و قهر است رخ و زلف بتان را ز ان دو بهر است