شد زديد لب : يعنى شد طمع و راه يافت به سبب ديدن لب و روح را - جملگى - تن ديدن ، و از گوهر ذاتش غافل شدن . خوار و عاشق : عاشق تن خود شد ، كه دايم تدبير تن و قواى تن كند . و عاشق تن غير نيز شد كه از زينت روح خود - كه زينتها را داراست - غافل است ، و زينت اجسام او را ربايد . كه ذَلَّ مَن طَمَعَ : وَعَزَّ مَن قَنَعَ . ( 1 ) حديث است و طمع اينجا فعل است ، و قافيهء اوّل مصدر است . پس ايطا نيست .
ن 920 12 - ك 311 30 بند : يعنى قناعت ممدوح آنست كه در استكمال روح امرى بكوشد و در تزيين او * ( هَلْ مِنْ مَزِيدٍ 50 : 30 ( 2 ) بگويد ، و در تدبير تن به قدر وسيله به تزيين روح قناعت كند . و اما تقاعُد در كار روح و اهتمام در كار تن ، و قناعت از دو جزء انسان و اين معجون ، به جزءِ دانى ، و خود را تن و قواى جزئيه دانستن ، قناعت مذموم است و عزّتش خوارى و بند و زندان است .
ن 920 17 - ك 311 33 بر لبّ لبّ : كه حق تعالى است . اين اشارتست به كريمهء * ( « نَسُوا الله فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ » 59 : 19 ( 3 ) .