تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧

شد زديد لب : يعنى شد طمع و راه يافت به سبب ديدن لب و روح را - جملگى - تن ديدن ، و از گوهر ذاتش غافل شدن . خوار و عاشق : عاشق تن خود شد ، كه دايم تدبير تن و قواى تن كند . و عاشق تن غير نيز شد كه از زينت روح خود - كه زينتها را داراست - غافل است ، و زينت اجسام او را ربايد . كه ذَلَّ مَن طَمَعَ : وَعَزَّ مَن قَنَعَ . ( 1 ) حديث است و طمع اينجا فعل است ، و قافيهء اوّل مصدر است . پس ايطا نيست .

( ( 1944 ) ) چون نبيند مغز قانع شد به پوست * بند عَزَّ مَن قَنَع زندان اوست

ن 920 12 - ك 311 30 بند : يعنى قناعت ممدوح آنست كه در استكمال روح امرى بكوشد و در تزيين او * ( هَلْ مِنْ مَزِيدٍ 50 : 30 ( 2 ) بگويد ، و در تدبير تن به قدر وسيله به تزيين روح قناعت كند . و اما تقاعُد در كار روح و اهتمام در كار تن ، و قناعت از دو جزء انسان و اين معجون ، به جزءِ دانى ، و خود را تن و قواى جزئيه دانستن ، قناعت مذموم است و عزّتش خوارى و بند و زندان است .

( ( 1945 ) ) عزت اينجا گبريست و ذلّ دين * سنگ تا فانى نشد كى شد نگين
ن 920 13 - ك 311 31 گبريست : به گاف فارسى . يعنى كافرى است . و ذل دين : مذلَّت عند الله و عجز بل كالميّت بين يدى الغسال بودن ، دين حقيقى است .
( ( 1947 ) ) كبر ز ان جويد هميشه جاه و مال * كه ز سرگينست گلخن را كمال
ن 920 15 - ك 311 32 كبر ز ان : به كاف عربى مكسور .
( ( 1949 ) ) ديده را بر لبّ لبّ نفراشتند * پوست را ز ان روى لب پنداشتند

ن 920 17 - ك 311 33 بر لبّ لبّ : كه حق تعالى است . اين اشارتست به كريمهء * ( « نَسُوا الله فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ » 59 : 19 ( 3 ) .

( ( 1950 ) ) پيشوا ابليس بود اين راه را * كو شكار آمد شبيكهء جاه را
ن 920 18 - ك 311 33 شبيكه : دام .
هامش
( 1 ) - منبع يافت نشد . .
( 2 ) اقتباس از قرآن كريم ، سورهء ق ، آيهء 30 . .
( 3 ) قرآن كريم ، سورهء حشر ، آيهء 19 . .