بىجهت . و آتش صورى در صفّ النعال محفل وجود افتاده ، كجا به او راه يابد . بلى آتش فراق به او راه يابد ، اگر بر معنى نيفزايد . و نار صورى ملكوت اسفل ، اگر مملوك طبيعت و لوازم آن و صاحب خويهاى بد باشد . ليكن مولوى - كلامش - در گوهر ذات و اصل انسان جبروتى است . چنان كه فرمايد : مالك دوزخ در آن : يعنى آيا نمىدانى كه مالك موكل نار است ، و مع هذا هلاكت و اذيت ندارد . و حق - متعال - معيّت قيّوميّه با همهء آن ارواح و اجساد دارد . * ( « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ » 57 : 4 ( 1 ) . و آنها و مأواى آنها - همه - مظاهر اسماء قهريهء اويند و انفعال براى * ( « فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ » 85 : 16 ( 2 ) نيست - تعالى علوّا كبيراً
( ( 1938 ) ) پوستها بر پوست مىافزوده اى * لاجرم چون پوست اندر دوده اى
ن 920 6 - ك 311 27
اندر دوده اى : يعنى كرم پوست اندرى ، چون كرم پيله .
( ( 1940 ) ) اين تكبّر از نتيجهء پوستت * جاه و مال آن كبر را ز ان دوستت
ن 920 8 - ك 311 28
جاه و مال : يعنى چون تكبّر از نتيجهء تن بودن است - كه قشر است و جاه و مال هم زينت قشرى است ، پس مطلوب اين تكبّر ، جاه و مال است .
( ( 1941 ) ) اين تكبّر چيست غفلت از لباب * منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب
ن 920 9 - ك 311 29
از لباب : كه روح است . و نداند جاهل كه زينت روح به علم و عمل و اخلاق حميده است . و اگر بداند ، تكبّر نورزد .
( ( 1942 ) ) چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند * نرم گشت و گرم گشت و تيز راند
ن 920 10 - ك 311 29
يخ نماند : پس انسان نيز اگر خبر از آفتاب حقيقت داشته باشد و از معيّت قيوميهء او با لطيفهء روحيّه ، بلكه عين اليقين و حق اليقين ، داشته باشد ، خودى نداشته باشد - چه جاى تكبّر ؟ - و چون يخ در آفتاب مذاب شود
( ( 1943 ) ) شد زديد لبّ جملهء تن طمع * خوار و عاشق شد كه ذَلَّ مَن طَمَع
ن 920 11 - ك 311 30
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء حديد ، آيهء 4 . .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء بروج ، آيهء 16 . .