تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
سخره : در فارسى ، زبون و زير دست .
قصّهء عشقش ندارد مطلعى هم ندارد همچو مطلع مقطعى
ن ندارد - ك 311 13 مطلعى : مطلع ، بيت اوّل قصيده و غزل . مقطعى : بيت آخر آنها . و در غير آنها استعمال شود ، نيز .
( ( 1919 ) ) مىرود هر روز در حجره درين * تا ببيند چارقى با پوستين
ن 919 7 - ك 311 15 حجره درين : درين - در اينجا - براى نسبت است ، چون زرّين و پشمين . و در بعض نسخ : « برين » است ، يعنى بالا ، چون سپهر برين .
( ( 1925 ) ) من ز آتش زاده‌ام او از وحل * پيش آتش مر وحل را چه محل
ن 919 13 - ك 311 21 وحل : گل . و با محل جناس مضارع دارد . و با اينكه قول ابليس ، قياس بود ، ولى قياسش نيز باطل بود . كه قوام و متانت و استقامت در مواليد ، از وحل است . و اگر استقامت و تمكين نبودى ، اشيا به كمال نرسيدى .
( ( 1928 ) ) نى غلط گفتم كه بُد قهر خدا * علَّتى را پيش آوردن چرا
ن 919 18 - ك 311 22 نى غلط گفتم كه بُد قهر خدا : يعنى آغاز قهّاريت ابليس و پدرش - نار - و غير اينها از مظاهر قهر ، صفت قاهريّت خدا و اسمه القهّار بود . و من اسمائه الحسنى الغنى الواحد الاحد و يا من لا شريك له و لا وزير و يا من لا شبيه له و لا نظير .
( ( 1929 ) ) كار بىعلت مبرّا از علل * مستمِرّ و مستقِرّ است از ازل
ن 919 19 - ك 311 23 كار بىعلَّت : به اضافه است . يعنى كار موجود بىعلت . مبرّا از علل : چنان كه گذشت كه فعلش اگر معلَّل به غير خودش باشد ، احتياج لازم آيد . و ديگر اينكه اجاده و اناره و افاضه يا غير اينها از مساوقات اين عبارات ، ذاتى اوست . و چه خوب فرموده‌اند حكما كه واجب الوجود بالذّات واجب الوجود من جميع الجهات . و ديگر آن كه ، اگر فعل مطلق او را بگيريم وجود منبسط در انسان كبير است كه عقلش عقل كل و كل العقول النزولية و الصعودية در قوسين است . و نفسش نفس كل و كل النفوس . و طبعش طبع كل و كل الطبائع و القُوى . و جسمش جسم كل و كل الاجسام است . و همچنين
شرح مثنوى — صفحة 143 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري