( ( 1901 ) ) تن چو اسطرلاب باشد ز احتساب * آيتى از روح همچون آفتاب
ن 918 9 - ك 311 4
اسطرلاب : يونانى است . به معنى ترازوى آفتاب .
ز احتساب : در حساب .
( ( 1907 ) ) عارفان را سرمه اى هست آن بجو * تا كه دريا گردد اين چشم چو جو
ن 918 15 - ك 311 7
آن بجو : آن نور الله و به چشم او ديدن
( ( 1909 ) ) چون كه مغز من ز عقل و هش تهى است * پس گناه من درين تخليط چيست
ن 918 17 - ك 311 8
تخليط : پريشان گفتن ، مثل اختلاط العقل است كه اطبا گويند .
( ( 1911 ) ) يا مُجيرَ العَقلِ فَتّانَ الحِجى * ما سِواكَ لِلعُقولِ مُرتَجى
ن 918 19 - ك 311 9
يا مجير العقل . . . : اى پناه دهندهء عقل و مفتون كنندهء خرد ، نيست غير از تو از براى عقلها ، محلّ اميدى .
( ( 1912 ) ) ما اِشتَهَيتُ العَقلَ مُذ جَنَّنتَنى * ما حَسَدتُ الحُسنَ مُذ زَيَّنتَنى
ن 918 20 - ك 311 10
ما اشتهيت : خواهش ندارم عقل را از وقتى كه تو مجنون كرده اى مرا . و حسد نمىبرم بر حواس داشتن از هنگامى كه تو مزيّن ساختى مرا ، و حواس ظاهرى مرا بردى . چه ، حواس و محسوسات آنها - اگر چه زينتهاى جزئيهاند - ليكن مظهريت اسماء تو و تخلَّق به اخلاق تو ، نعم البدل همهء زينتهاست . و مقابله با عقل ، حس به معنى حاسه را مىپروراند . و در بعض نسخ : « حسن » به معنى نيكويى است . يعنى حسد نمىبرم بر حسن جمالى و جلالى - در هر جا كه هست . چه ، تزيين تو ، بالاترين تزيينهاست .
( ( 1913 ) ) هَل جُنونى فى هَواكَ مُستَطاب * قُل بَلى وَالله يَجزيكَ الثَّواب
ن 918 21 - ك 311 10
هل جنونى : و آيا جنون من در عشق تو خوش است ؟ بگو : بلى و خدا جزاى نيكو دهد تو را در اين بلى گويى كه تو اى جانانهء من ، اگر يك بار گويى ديوانهء من ، از عرش گذرد ترانهء من
( ( 1915 ) ) بادهء او در خور هر هوش نيست * حلقهء او سخرهء هر گوش نيست
ن 919 1 - ك 311 11