آن كه اصل بين است . و آن احول ، مثل جاهل به اوضاع سماويه است كه نور مه و انارهء آن را از خود آن داند
( ( 1713 ) ) تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن * چون روند از چاه و زندان در چمن
ن 908 22 - ك 308 9
مرگ تن : چه مرگ تن ، زندگى جان ، بل وصال جانان است ، و خلاصى از فقر به تن طبيعى و قواى آن و اكتفا به ذات و غناى آن است .
( ( 1715 ) ) برج زندان را شكست اركانيى * هيچ ازو رنجد دل زندانيى
ن 909 2 - ك 308 10
اركانيى : اگر سلطانيى ، چه گان - به گاف فارسى - سلطان ظالم ، و به كاف عربى - اگر باشد - به معنى كندن است .
( ( 1717 ) ) آن رخام خوب و آن سنگ شريف * برج زندان را بهى بود و اليف
ن 909 4 - ك 308 11
رخام : نوعى از سنگ .
( ( 1719 ) ) هيچ زندانى نگويد اين فشار * جز كسى كز حبس آرندش به دار
ن 909 6 - ك 308 12
فشار : كنايه است از سخن بىهوده . چه ، به معنى پاشيدن و ريختن آمده . پس كنايه است از سخنهاى از هم پاشيدهء بىرشتهء نظم .
( ( 1722 ) ) همچو زندانى كه باشد در شبان * خسبد و بيند به خواب او گلستان
ن 909 9 - ك 308 14 كه باشد در شبان : در بعض نسخ « زندانى چه باشد » به فتح چيم فارسى ، كه در حال تركيب ، كلمهء تصغير است ، چون باغچه . و اوّل اظهر است خسبد : در حديث است كه اَلنَّومُ اَخُ الْمَوتِ ( 1 ) . چنان كه صور مناميه در جهتى از جهات اين عالم و مكانى از امكنهء اين عالم نيست ، همچنين صور برزخيه و اخرويه و تصادم و تزاحم هيچ يك را با موجودات اين عالم نيست و آنها در باطن اين عالم است .
( ( 1726 ) ) هيچ او حسرت خورد بر انتباه * بر تن با سلسله در قعر چاه
ن 909 13 - ك 308 16
هامش
( 1 ) جامع صغير ، ج 2 ، ص 188 . .