و ديگر آن كه ، در مقام توحيد و بىرنگى تفضيل نيست كه لا تُفَضِّلوُنى عَلى يُونُسِ بِن مَتَّى فَإنَّ مِعْراجى إلَى السَّماءِ وَمِعْراجُه إلَى الماءِ . پس چرا و چون ، منتفى است و سالك راضى بر عرش استواء ، مستوى است . و اشتراط قابليت ، مُشعر بر تفضيل است و ابروى كج ار راست بدى كج بودى و ديگر آن كه ، داد او و فعل او اگر مشروط به غير باشد ، فعلش معلَّل به غير خواهد بود . و اين ، با غناى او ، و تماميت او در ذات و صفات و فاعليت نمىسازد . و حكما خوب فرمودهاند كه واجب الوجود بالذّات واجب الوجود من جميع الجهات . پس در فعلِ مطلق او ، شرط و مُعدّ و غيرهما ، نامعقول است .
( ( 1541 ) ) نيست از اسباب تصريف خداست * نيستها را قابليت از كجاست
ن 899 16 - ك 305 11
نيستها را : چه دانستى كه در مرتبهء احديت نه اسم است و نه رسم . و قابليت در مقام كثرت اسماء و مربوبات آنهاست . سُبحانَ مَنْ رَبَطَ الوَحْدَةَ بِالوَحْدَةِ وَالكَثْرَةَ بِالكَثْرَةِ .
( ( 1543 ) ) هر چه خواهد آن مسبب آورد * قدرت مطلق سببها بر درد
ن 900 1 - ك 305 14 سببها بر درد : چه بعلاوهء آن چه اينجا گفتيم ، گذشت كه مقامى هست كه سالك ، مظاهر نمىبيند ، و اسماء الله را مؤثّر مىبيند . حكماى مشّائون در مقامى لا مُؤثِّرَ فىِ الوُجُودِ إلَّا الله مىگويند ، و در مقامى قُوى و طبايع و نفوس را مؤثرات مىگويند به سبب وثوق به آن تحقيق در مقامش . و حكماى اشراق اينها را مؤثّر ندانند ، ولى عقول مجرّده براى انواع جسمانيه قائلند و آنها را ارباب انواع و مربّيات دانند . و عرفاء شامخون ، اسماء الله را ارباب اعيان دانند ، و الاسْمُ عَيْنُ المُسمّى گويند . و مُنتهين ، كَمالُ الإخْلاصِ نَفْىُ الصِّفاتِ ( 1 ) را متحقق هستند . و مرجع طريقهء اشراق هم اين است ، چه ، عقول كليّه اسماء ا للهاند .
( ( 1550 ) ) چون سبب نبود چه ره جويد مريد * پس سبب در راه مىآيد پديد
ن 900 3 - ك 305 15
در راه مىآيد : نه در انتها .
( ( 1552 ) ) ديده اى بايد سبب سوراخ كن * تا حجب را بر كند از بيخ و بن
ن 900 5 - ك 305 16
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء اوّل . .