تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
( ( 1308 ) ) گريهء او خندهء او آن سرى است * ز انچه وهم عقل باشد آن برى است

ن 887 7 - ك 301 14 گريهء او خندهء او : گريهء او : * ( « فَلَمَّا آسَفُونا اِنْتَقَمْنا » 43 : 55 ( 1 ) . خندهء او : ضَحِكَ رَبّى حَتَّى بَدَت نَواجِدُه

( ( 1309 ) ) آب ديدهء او چو ديدهء او بود * ديدهء ناديده ديده كى شود
ن 887 8 - ك 301 15 ديده كى شود : يعنى او چگونه ديده مىشود و حال آن كه ذات او ، انسان جبروتى ، بلكه لاهوتى است . و ديدهء لاهوتيه علم حضورى است . و اين انسان مُلكى طبيعى ، نشانى است و مظهرى است از او . و آب آن ديدهء لاهوتيه ، غير اين آب ديدهء ناسوتيه است
( ( 1310 ) ) آن چه او بيند نتان كردن مساس * نه از قياس عقل و نه از راه حواس

ن 887 9 - ك 301 15 مساس : مس نمودن . * ( « لا يَمَسُّه إِلَّا اَلْمُطَهَّرُونَ » 56 : 79 ( 2 ) .

( ( 1312 ) ) پشّه بگريزد ز باد بادها * پس چه داند پشّه ذوق بادها
ن 887 11 - ك 301 16 دها : عظمت ، چون داهيه كه امر عظيم را گويند .
( ( 1313 ) ) چون قديم آيد حدث گردد عبث * پس كجا داند قديمى را حدث
ن 887 12 - ك 301 17 حدث : حادث .
( ( 1314 ) ) بر حدث چون زد قدم دنگش كند * چون كه كردش نيست هم رنگش كند
ن 887 13 - ك 301 17 دنگش : بىخودش كند . كردش : مراد به كرد تعيّن امكانى كه به سبب استغراق در ذكر و فكر از نظر شهود او برخيزد .
( ( 1315 ) ) گر بخواهى تو بيابى صد نظير * ليك من پروا ندارم اى فقير
ن 887 14 - ك 301 18 صد نظير : چون حديدهء محماة ، و پروانهء ممسوس به نار ، و صويحبات يوسف عليه السلام و موم و هيزم در گرفته به شعله ، و آدمى ممسوس به پرى ، و قطره بلكه حُباب راجع به دريا و قس عليه .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء زخرف ، آيهء 55 . .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء واقعه ، آيهء 79 . .
شرح مثنوى — صفحة 104 | مصطفى بروجردى / ملا هادي السبزواري