تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
مغنى - جلّ جلاله . بلكه در هر يك از عقول بسيطه كه از ورثهء اويند ، و فعليّتى و كليّتى يافته‌اند ، تغيّر و نقايص تن او را نمىگيرد . قطره مدادى در درياى بىكرانى چه تحكم دارد ؟ خاصه با آن غنايى كه گفتم ، و روحانيتى كه نگاشتم . كه حقيقت محمديّه عقل كلى است ، كه در آن جناب بالفعل است ، و فاتحهء كتاب تكوين و خاتمهء آن است . ليس من الله بمستنكر . . .
( ( 3793 ) ) خود نتوانم ور بگويم وصف جان * زلزله افتد درين كون و مكان
ن 813 20 - ك 276 29 وصف جان : نفس كليّهء الهيّه ، آيت كبراى خداست . و چنان كه وصف خدا مُكتنه نشود ، آيت كبراى خدا نيز مكتنه نشود . فانّ البحر لا ينزف و سرّ الغيب لا يعرف و كلمة الله لا توصف .
( ( 3795 ) ) خفته بود آن شير كز خواب است پاك * اينت شير نرمسار سهمناك
ن 813 22 - ك 276 30 كز خواب است پاك : زيرا كه عقل كل را خواب نيست . كه خواب ، ركود قواى حسيّهء ظاهره ، و بعضى از محرّكه است . پس وصفِ تن است .
( ( 3797 ) ) ور نه در عالم كه را زهره بُدى * كه ربودى از ضعيفى تُربدى
ن 814 2 - ك 276 31 تُربدى : چوبى است مجوّف ، و از مسهّلات بلغم .
( ( 3798 ) ) نقش احمد ز ان نظر مخدوش گشت * بحر او از مهر كف پر جوش گشت
ن 814 3 - ك 276 31 نقش احمد : يعنى صورت تن او بىهوش شد . و اما بحرِ معنى او از مهر - يعنى آفتاب عالمِ معنى ، يا از مهر و محبّت حق - پس كفّش پُر بود ، و از جوش و خروش عشق مملو بود . و ثانياً استدراك مىكند ، كه كفّ صورى مُراد نيست ، كه وجودش همه يد الله و كف مبسوط است . پس فرمود :
( ( 3799 ) ) مه همه كفّ است معطى نور پاش * ماه را گر كف نباشد گو مباش
ن 814 4 - ك 276 32 مه همه كفّ است : و معطى عطا كننده ، خبر بعد از خبر ، مثل نور پاش . گو مباش : قالوا خذ الغايات و دع المبادى . بلكه حاجت به جوارح و قوى نيازمندى است . و بايد غنى شد ، و مكتفى به ذات خود و باطن ذات خود ، و به قدرت و به همّت بايد بسط و بَطش كرد .