( ( 3800 ) ) احمد ار بگشايد آن پرّ جليل * تا ابد بىهوش ماند جبرئيل
ن 814 5 - ك 276 32
آن پرّ جليل : چنان كه فرموده لى مَعَ الله وَقْتٌ لا يَسَعُنى فيه مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ . ( 1 )
( ( 3801 ) ) چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش * وز مقام جبرئيل و از حدش
ن 814 6 - ك 276 33
سدره : سدرة المنتهى هى البرزخية الكبرى و مقام الواحديّة .
مرصد : محلّ رصد بستن و نگهبانى .
( ( 3805 ) ) حيرت اندر حيرت آمد اين قصص * بىهشىّ خاصگان اندر اخص
ن 814 10 - ك 276 35
بىهشى خاصگان : اشكال مىكنند كه محلّ حيرت آن است كه اخص ، بىهوش اندر خاص شود ، نه عكس و جواب آن است كه مراد آن است كه محل حيرت است يافت شدن بىهوشى كه شأن خاصان و نازلان است ، در اخصين . چه ، اينان بايد مُفنى فيه باشند - نه فانى . و اصل اشكال قوّتى ندارد چه ، مراد اين است كه اين قصص - كه بىهشى خاص در اخص باشد - قصص عجيبه است ، و محلّ حيرت . كه چه حُسنى و چه مظهرى است ، كه خواص را مدهوش مىكند . بلكه دست از ترنج نشناختن عاميّاتى در صورت يوسفى محلّ حيرت است .
و از اينجاست كه عرفا فرمودهاند كه لكلّ جمال جلال و آن جلال دهشت و هيمانى است كه از تجلى جمالى پديد آيد . و ايضاً لكل جلال جمال و تحت كل بلاء ولاء .
و اما جواب به اينكه مراد به اخص ، وجود ضيّق محدود است ، و به خاص ، وجود شامل و مبسوط ، دور و ضعيف است
( ( 3807 ) ) جبرئيلا گر شريفىّ و عزيز * تو نه اى پروانه و نه شمع نيز
ن 814 12 - ك 276 36 جبرئيلا : جبرئيل و ملايكهء مقربين كه در تحت اسماء تنزيهيه افتاده ، ثابتند و ساكناند در مقام تنزّه مخصوص ، و تجاوز نتوانند كرد بالجبلَّه از آن مقام . چنان كه مأثور است كه لِلْمَلائِكَةِ مَقاماتٌ مَعْلُومَةٌ ، مِنْهُمْ رُكَّعٌّ لا يَسْجُدوُنَ ، وَمِنْهُمْ سُجَّدٌ لا يَركَعُونَ . ( 2 ) پس مراد به جبرئيلى كه اين خطابات به آن متوجه است ، هر انسانى است كه در سلوكْ وقوف پيدا كند ، و از تلاشى و
هامش
( 1 ) اللؤلؤ المرصوع ، ص 66 . .
( 2 ) نهج البلاغة خطبهء 89 ، معروف به خطبهء اشباح . .