و آن مهتر موران - اگر چه فطن بود ، ليكن چون بىخبر بود از حقيقت امر به عقل و جان - نسبت داد نقشها را . پس بخار نيز مقهور است در دست ملايكهء قوى و طبايع . و آنها در تحت رقايق مثاليه ، و صور ملايكه - كه از سكَّان قافند - و آنها در تحت ارواح ملكيه ، و آنها در تحت ملايكهء مقرّبين ربّاة الانواع . و كلِّ مبادى ، مقهور مبدا المبادى و جنودِ اويند .
( ( 3730 ) ) چونش گويا يافت ذو القرنين گفت * چون كه كوه قاف دُرّ نطق سُفت
ن 810 17 - ك 275 30
چونش : به سكتهء مليح در نون .
( ( 3734 ) ) گفت كمتر داستانى باز گو * از عجبهاى حق اى حبر نكو
ن 810 21 - ك 275 32
حبر : بسيار دانا .
( ( 3737 ) ) كوه برفى مىزند بر ديگرى * مىرساند برف سردى تا ثرى
ن 811 2 - ك 275 33
ثرى : بلكه تحت الثرى .
( ( 3740 ) ) غافلان را كوههاى برف دان * تا نسوزد پردههاى عاقلان
ن 811 5 - ك 275 35
پردههاى عاقلان : در بعض نسخ « پردهء هر راز دان » . يعنى برودت غفلت و جهالت پاداش حرارت دوزخ است . چه ، غَفَله از جهلى كه دارند خوى و انس گرفتهاند به نار جهل مركب ، و نار اعمال و اخلاقِ باطله . و نيز اطوار اينان تسلى مىدهد عاقلان و راز دانان را . و نيز آتش شوق مشتاق و عشّاق را به ميل دادن به لذايذ جزئيّهء فانيه متبرّد مىكنند .
( ( 3742 ) ) آتش از قهر خدا خود ذرهاى است * بهر تهديد لئيمان درّه اى است
ن 811 8 - ك 275 36
درّه : به كسر دال مهمله ، آلتِ زدن .
( ( 3743 ) ) با چنين دوزخ كه زفت و فايق است * برد لطفش ببين كه بر وى سابق است
ن 811 8 - ك 275 36
با چنين دوزخ : از تدارك و تقاوم حَرّ و بَرد ، تعارض لطف و قهر و رحمت و غضب است ، و سبق رحمت بر غضب . پس مىفرمايد كه قهر خدا كه تمام آتش اثير و غيره ، از آن يك ذرّه است و بر نارِ دوزخ فايق و غالب است ، باز بَردِ لطف و رحمتش ، بر قهرش سابق است . ولى سَبقى بىچون و چند . چه ، سبق و لحوق به حسب تعيّنات اسمائيه است . و اما به حسب مصداق اسماء ، يكى است .