باقى : شهوت و غضب پوشانندهء نور خدايىاند .
( ( 3612 ) ) دان كه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ * پردهء هوشست و عاقل زوست دنگ
ن 804 20 - ك 273 33
دنگ : گيج و گول .
( ( 3615 ) ) مست آن باشد كه آن بيند كه نيست * زر نمايد آن چه مسّ و آهنيست
ن 805 1 - ك 273 35
مست آن باشد كه آن بيند كه نيست : مست مذموم ، آن باشد كه سراب بيند و آب حيات نبيند .
زر نمايد : در نظر جهل مركب او .
آن چه مسّ و آهنى است : اين معنى موافق ما قبل اين بيت . ولى خود اين بيت از صنعت محتمل الضدّين است . مىشود كه معنى آن باشد كه مستِ ممدوح ، آن بيند كه نيست نماست .
آن هست كه نيست مىنمايد بطلب گفتيم كه مردم غافل و جاهل ، به تقليد مىگويند كه خدا هست . و به حسب مقامشان از براى غير ، هستى ثابت مىكنند . به خلاف اهل شهود و حقيقت . و در نظر حقيقت بين ، او مس و آهن ، زر نمايد . و زر شود ، تمثيل است از براى تجلَّى نور حقيقت .
( ( 3617 ) ) همچنان كه كرد وهم اندر دم زمين * سبز گشت از سنبل و حبّ ثمين
ن 805 3 - ك 273 37
ثمين : حبوب با بَها و دانههاى نباتات .
( ( 3618 ) ) اندر افتادند در لوت آن نفر * قحط ديده مرده از جوع البقر
ن 805 4 - ك 273 38
جوع البقر : كه اطبا « بوليموس » گويند .
( ( 3623 ) ) بىمجاعت نيست تن جنبشكنان * آهن سردى است مىكوبى بدان
ن 805 9 - ك 274 2
مجاعت : گرسنگى .
( ( 3626 ) ) چون كه مستغنى شد او طاغى شود * خر چو بار انداخت اسكيزه زند
ن 805 12 - ك 274 4
اسكيزه : چو استيزه ، بر جستن ، و جُفته انداختنِ ستور .
( ( 3629 ) ) شهر ديگر بيند او پر نيك و بد * هيچ در يادش نيايد شهر خود
ن 805 15 - ك 274 5