( ( 3220 ) ) از قصور چشم باشد آن عثار * كه نبيند شيب و بالا كوروار
ن 785 13 - ك 267 29
عثار : لغزش .
( ( 3221 ) ) بوى پيراهان يوسف كن سند * ز انكه بويش چشم روشن مىكند
ن 785 14 - ك 267 30
سند : معتمد .
( ( 3223 ) ) نور آن رخسار برهاند ز نار * هين مشو قانع به نور مستعار
ن 785 16 - ك 267 31
مستعار : عاريت و وديعت .
( ( 3224 ) ) چشم را اين نور حالى بين كند * جسم و عقل و روح را گرگين كند
ن 785 17 - ك 267 31
گرگين : به فتح اوّل ، مرض جرب و به ضم اوّل منسوب به گرگ .
( ( 3237 ) ) تا بود كه سالكى بر تو زند * از خيالات نعاست بر كند
ن 786 8 - ك 267 38
نعاس : خواب ، يا مقدمهء خواب .
ور چه چشمش تيز بين و باضياست
هم هبا اندر هبا اندر هباست
ن ندارد - ك 267 39
هبا : متلاشى و پراكنده .
( ( 3241 ) ) خفته مىبيند عطشهاى شديد * آب اقرب منه من حبل الوريد
ن 786 12 - ك 268 1 حبل الوريد : از باب اضافهء مشبه به است به مشبه . مثل لجّين الماء . و وريد ، مفردِ آورده ، رگهايى است كه مجارى خون است . چنان كه شرايين رگهايى است كه اوعيهء روح بُخارى است . و اينها اندكى از خون دارند ، چنان كه آنها اندكى از روح . و وريد در آيه ( 1 ) را وجوهى گفتهاند ، مثل عرقى كه منشعب مىشود از آن در بدن - آورده و مثل دو وريد گردن از يمين و شِمال ، و مثل عرق متعلَّق به قلب .
( ( 3242 ) ) همچنان كان زاهد اندر سال قحط * بود او خندان و گريان جمله رهط
ن 786 16 - ك 268 4
رهط : گروه .
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء ق آيهء 16 . .