تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
( ( 3156 ) ) پس يقين گشتش كه مطلق آن سرى است * چاره او را بعد ازين لابه گريست
ن 782 9 - ك 266 31 سرى است : به كسر سين ، مخفّف سرّ است . لابه گرى است : بهتر نسخهء « بىچارگى است » .
( ( 3168 ) ) كه مرا اين علم آمد ز آن طرف * نه ز شاگردىّ سحر مستخف
ن 782 22 - ك 266 38 سحر مستخف : يعنى سبك شمرده و حقير ، در برابر معجزه و كرامت .
( ( 3183 ) ) سه شبان روز او ز خود بىهوش گشت * تا كه خلق از غشى او پر جوش گشت
ن 783 15 - ك 267 8 غشى : چون مشى ، غَش و بىخودى .
( ( 3185 ) ) بعد سالى گفت شاهش در سخن * وز مزح ياد آر آن يار كهن
ن ندارد - ك 267 9 وز مزح : مزاح و شوخى .
( ( 3186 ) ) ياد آور ز ان ضجيع و ز ان فراش * تا بدين حد بىوفا و مر مباش
ن 783 18 - ك 267 9 ضجيع : هم خوابه . بىوفا و مر : بر سبيل مزاح و تهكَّم گويد كه بىوفا و تلخ با يار قديم و كمپير رجيمِ ذميم مباش كه يادش ناورى .
( ( 3187 ) ) گفت رو من يافتم دار السرور * وارهيدم از چه دار الغرور
ن 783 19 - ك 267 10 از چه : مخفف چاه .
( ( 3191 ) ) چون در افكندت درين آلوده رود * دم به دم مىخوان و مىدم قل اعوذ
ن 784 6 - ك 267 15 رود : رودخانه . و كلام در تقفيهء دال با ذال گذشت .
( ( 3195 ) ) در درون سينه نفّاثات اوست * عقدهاى سحر را اثبات اوست

ن 784 10 - ك 267 17 نفّاثات : اشارت است به آيهء شريفه . ( 1 ) يعنى زنان ساحرات كه مىدمند در عقدها . يعنى گره

هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء فلق آيهء 4 . .