وجود من مىنمايد مانند برف كه رو پوش آب است تو زيرك باش و از من رو متاب كه مرا حجاب وجودى نيست بجز فرط ظهور و وفور نور ، كما فى الحديث مَنْ حَدَّه فَقَدْ عَدَّه . ( 1 ) و اين تمثيل است كه قائلى گفته است :
و ما الناس فى التمثال الَّا كثلجة
و أنت بها الماء الذى هو نابع
و لكن يذوب الثلج يرفع حكمه
و يوضع حكم الماء و الامر واقع
( ( 1937 ) ) آن دگر را خواند هم آن خوب خد * هم نداد او را جواب و تن بزد
ن 721 21 - ك 246 38
آن خوب خد : گونه .
( ( 1938 ) ) خشك مىآورد او را شهريار * او مكرر كرد رقعه پنج بار
ن 721 22 - ك 246 38
خشك مىآورد : كنايت از بىاعتنايى به اوست .
( ( 1942 ) ) گر چه آمرزم گناه و زلَّتش * هم كند بر من سرايت علَّتش
ن 722 4 - ك 247 2
زلَّت : لغزش .
( ( 1943 ) ) صد كس از گرگين همه گرگين شوند * خاصه اين گرّ خبيث ناپسند
ن 722 5 - ك 247 3
گرگين : چو غمگين ، فارسى . صاحب جرب . و چون ذكر سرايت علَّت فرمود از امراض مسريه ، مثال زد . چنان كه منظوم شده است كه :
به بو مىرود هشت نوع از مرض
حذر كن از او تا نيابى ضرر
جذام و برص آبله سرخچه
و با و جرب مانيا و بخر
( ( 1945 ) ) نم نبارد ابر از شومى او * شهر شد ويرانه از بومى او
ن 722 7 - ك 247 4
از بومى او : از نحوست او . و بوم ، فارسى ، مرغ جغد است كه به نحوست معروف است و او را بوف هم گويند .
( ( 1946 ) ) از گر آن احمقان طوفان نوح * كرد ويران عالمى را در فضوح
ن 722 8 - ك 247 4
فضوح : چون فضيحت ، رسوايى . اسم مصدر است .
هامش
( 1 ) نهج البلاغة خطبهء اوّل . .