رايحهء شيخ ابى الحسن را . چه سلطان رايحهء شيخ را كه عاشق بود ، از معشوق حقيقى - كه خداوند بَهَرَ نوره و قَهَرَ ظهوره است - استشمام نمود . چه ، علمِ به علَّت مستلزم علمِ به معلول است . چه علَّتْ حدّ تام و حاكى كافى وافى است براى معلول . و لكن معلول حدّ ناقص و حاكى ضعيفى است مر علَّت را . و لفظ « هم » در قولش « هم از اويس » دلالت دارد بر اينكه دو مصراع هر يك از بابى است . نه اينكه هر دو از باب استشمامِ بوى مطلوب باشد از طالب .
( ( 1829 ) ) از اويس و از قرن بوى عجب * مر نبى را مست كرد و پر طرب
ن 716 14 - ك 245 6
قرن : علم قبيلهء اويس . چه قرن بن ردمان يكى از اجداد اويس بوده .
چيست نامش گفت نامش بو الحسن
حليه اش واگفت ز ابرو و ذغن
ن ندارد - ك 245 12
الحلية : بالكسر ، الخلقة و الصورة و الصفة . كذا فى القاموس .
( ( 1839 ) ) حليههاى روح او را هم نمود * از صفات و از طريقه و جا و بود
ن 717 4 - ك 245 13
حليههاى روح : در يك دو نسخه كه حاضر بود ، « روى » بود و بىشك غلط است .
( ( 1843 ) ) آن شعاع آفتاب اندر وثاق * قرص او اندر چهارم چار طاق
ن 717 8 - ك 245 15
وثاق : فارسى ، خانه .
( ( 1844 ) ) نقش گل در زير بينى بهر لاغ * بوى گل بر سقف و ايوان دماغ
ن 717 9 - ك 245 15
لاغ : فارسى - كما مرّ - تعب .
( ( 1845 ) ) مرد خفته در عدن ديده فرق * عكس او بر جسم افتاده عرق
ن 717 10 - ك 245 16
مرد خفته در عدن : اسم بلدى است به ساحل يمن .
ديده فرق : يعنى فرقهها خفتگى او را و اقامت او را در آن جا ديدند ، و مع ذلك .
عكس او : بر جسم عرق كرده از گرمى عشق و حركت طلب او و خلسهء او واقع شده با بُعد مراحل . و اين تمثيل است . و عرق فرض كرده ، چه عكس جسم صيقلى مىخواهد ، مانند آب و غيره .
( ( 1846 ) ) پيرهن در مصر رهن يك حريص * پر شده كنعان ز بوى آن قميص
ن 717 11 - ك 245 16