فريب است ، و متصرّم در كار پند . چه در فلك و فلكى كه كون و فساد مصطلح را در آن جايز ندانند و چه در عنصر و عنصرى . خاصّه بنا بر قول تحقيق كه جواز حركت جوهريّه باشد . پس بقا و ثبات ، خدا را است ، و عالم طبيعى آناً فآناً در تجدّد است . * ( ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَما عِنْدَ الله باقٍ . 16 : 96 ( 1 ) و از اينجاست كه شيخ محمود شبسترى مىفرمايد - در گلشن راز :
به هر جزوى ز كل كان نيست گردد
كل اندر دم ز امكان نيست گردد
جهان كل است و در هر طرفة العين
عدم گردد و لا يبقى زمانين
دگر باره شود پيدا جهانى
به هر لحظه زمين و آسمانى
اگر چه حاجت به حديث جزء و كلّ نيست . چه جوهر عالم بنا بر حركت جوهريه در تبدّل است . بلكه اعراض و مشخّصات عالم - به اتّفاق كل - متغيّر است ، و شخص عالم متبدّل است .
و تحقيق آنست كه ذات عالم و صفاتش و اعراضش كلّ متجدّد و حادث و داثر و زائل است .
* ( كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَيَبْقى وَجْه رَبِّكَ ذُو اَلْجَلالِ وَاَلإِكْرامِ . 55 : 26 - 27 ( 2 )
( ( 1598 ) ) بدر را ديدى برين خوش چار طاق * حسرتش را هم ببين اندر محاق
ن 705 9 - ك 241 26
محاق : ليالى اواخر ماه كه قمر در تحت شعاع شمس ممحوق النّور گردد .
( ( 1604 ) ) بس انامل رشك استادان شده * در صناعت عاقبت لرزان شده
ن 705 15 - ك 241 30
انامل : جمع انمله . بند سر انگشت . و در آن نُه لغت است به تثليث همزه و تثليث ميم به طريق ضرب .
( ( 1605 ) ) نرگس چشم خمار همچو جان * آخر اعمش بين و آب از وى چكان
ن 705 16 - ك 241 30
اعمش : صفت مشبهه است از عمش - به فتح ميم - به معنى ضعف ديدن با سيلان دمع در بيشتر اوقات . پس « آب از وى چكان » تصريح به ما علم ضمناً ، يا تعريف خواهد بود .
( ( 1607 ) ) طبع تيز دور بين محترف * چون خر پيرش ببين آخر خرف
ن 705 18 - ك 241 31
محترف : از حرفت ، به معنى صنعت و كسب است . يعنى هنرمند .
( ( 1610 ) ) ز انكه او بنمود پيدا دام را * پيش او بر كند سبلت خام را
ن 705 21 - ك 241 33
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء نحل آيهء 96 . .
( 2 ) قرآن كريم سورهء الرحمن آيهء 26 . .