فشارنده . فارسى .
( ( 1219 ) ) از ثريّا گر بپرّد تا ثرى * نرم گردد چون ببيند او مرا
ن 686 8 - ك 235 27
ثرى : خاك .
( ( 1222 ) ) پس فكندش صاحب اندر انتظار * شد زمستان و دى و آمد بهار
ن 686 11 - ك 235 29
صاحب : وزير .
( ( 1224 ) ) گفت اگر زر نه كه دشنامم دهى * تا رهد جانم ترا باشد رهى
ن 686 13 - ك 235 31
رهى : غلام و چاكر .
( ( 1228 ) ) پس بگفتندش كه آن دستور داد * رفت از دنيا خدا مزدت دهاد
ن 686 17 - ك 235 33
دستور : وزير . از دست است ، يعنى صاحب دست .
( ( 1238 ) ) اين حسن كز ريش زشت است اين حسن * مىتوان بافيد اى جان صد رسن
ن 687 5 - ك 235 38
مىتوان بافيد : كنايت است از حماقت .
( ( 1239 ) ) بر چنين صاحب چو شه اصغا كند * شاه و ملكش را ابد رسوا كند
ن 687 6 - ك 235 38
اصغا : گوش دادن به سخن متكلم .
( ( 1243 ) ) پس بگفتى تا كنون بودى خديو * بنده گردى ژنده پوشى را به ريو
ن 687 12 - ك 236 2
بنده گردى : به گاف فارسى ، و ادات استفهام انكارى محذوف است .
ژنده پوشى را : تعبير از حضرت كليم است .
( ( 1251 ) ) شاه عادل چون قرين او شود * نام او نورٌ عَلى نُورُ شود
ن 687 20 - ك 236 6 نام او نور : اشارت است به آيهء نور كه * ( نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي الله لِنُورِه مَنْ يَشاءُ . 24 : 35 ( 1 ) و منظور تنظير
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء نور آيهء 35 . .