چه مركَّب و چه فلك و فلكى و چه عنصر و عنصرى . و بالجمله به هر چه رو آورد رنگ او پذيرد ، و ابداع كليّات كند و ماهيّات مطابقه با حقايق را در حيطهء وجود خود آرد . و بعضى از كُمَّل ، به همّتْ مراد را به خارج آرند و صاحبِ مقامِ « كُنْ » شوند باذن الله . و خبر كُنْ اَبا ذَر ( 1 ) از سيد رسل - صلى الله عليه و آله و سلَّم - در غزوهء تبوك مشهور است .
( ( 1198 ) ) اين مثل از خود نگفتم اى رفيق * سرسرى مشنو چو اهلى و مُفيق
ن 685 9 - ك 235 15
مفيق : از افاقه است .
( ( 1199 ) ) اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح * كه چرا فربه شود احمد به مدح
ن 685 10 - ك 235 16
اين پيمبر گفت : يعنى اين مثل زق منفوخ صحيح كه از باد ندرد و زق منفوخ پوسيدهء ناصحيح كه از باد به درد ، پيغمبر فرمود وقتى كه شنيد قدح و طعن مردم جاهل را كه چرا احمد ( ص ) از مدح خوش دارد و فربه گردد .
( ( 1203 ) ) گفت پيغمبر خنك آن را كه او * شد ز دنيا ماند ازو فعل نكو
ن 685 14 - ك 235 18
شد ز دنيا : اشارت است به حديث نبوى إِذا ماتَ اِبْنُ آدَمَ اِنْقَطَعَ عَمَلُه إلَّا مِنْ ثَلاثٍ صَدَقَةٌ جارِيَةٌ اَوْ عِلْمٌ يُنْتَفَعُ بِه اَوْ وَلَدٌ صالِحٌ يسْتَغْفِرُ لَه . ( 2 )
( ( 1206 ) ) اين رها كن ز انكه شاعر بر گذر * وام دار است و قوى محتاج زر
ن 685 17 - ك 235 21
وام : فارسى . قرض .
( ( 1215 ) ) بعد شكَّر كلك خوايى چون كند * بعد سلطانى گدايى چون كند
ن 686 4 - ك 235 25
بعد شكر كلك خوايى : گذشت كه كلك ، مطلقِ نى است ، كه مناسب با شكر است .
( ( 1216 ) ) گفت بفشارم و را اندر فشار * تا شود زار و نزار از انتظار
ن 686 5 - ك 235 26
اندر فشار : چنان كه به معنى حاصل بالمصدر بسيار مىآيد ، گاه به معنى اسم فاعل مىآيد ، يعنى
هامش
( 1 ) منبع يافت نشد . .
( 2 ) عوالى اللآلي ، ج 3 ، ص 260 . .