( ( 911 ) ) ديده در وقتى كه شد حيران و دنگ * كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ
ن 671 6 - ك 230 37
ديده در وقتى : يعنى حيران شد و ندانست كه سخن در سنگ ناقهء صالح يا خوار در گاو زر سامرى ، از قدرت حق است و جاندار را از خود چيزى نيست ، چه جاى بىجان چنان كه شيخ عطار فرمايد :
ناقه از سنگى پديدار آورد
گاو زر در نالهء زار آورد
( ( 912 ) ) نرد خدمت چون به ناموضع بباخت * شير سنگين را شقى شيرى شناخت
ن 671 7 - ك 231 1
شقى : در نسخه اى « شهى » بوده ، آن أنسب است به قصهء بلقيس ، و به واقع ، كه لطيفهء ربّانى و جان انسانى شهى است ، و از خود غافل مىشود و سجدهء سنگ و چوب مىكند
تو به گوهر خديو دورانى
چه كنم قدر خود نمىدانى
بارى آن بت بپرستيد كه جانى دارد
( ( 913 ) ) از كرم شير حقيقى كرد جود * استخوانى سوى سگ انداخت زود
ن 671 8 - ك 231 1
استخوانى : يعنى پرتو قدرتى
بلى سلطان معشوقان غيور است
ز شركت ملك معشوقيش دور است
( ( 918 ) ) چون همىآورد امانت را ز بيم * شد به كعبه و آمد او اندر حطيم
ن 671 16 - ك 231 6 آمد او اندر حطيم : در خبر است از حضرت زين العابدين على بن الحسين و از ولدش حضرت باقر العلوم محمد - عليهم السلام - كه آن اشرفِ بقاع روى زمين است . ( 1 ) و در تعيين او ، ميانهء فقها - رضوان الله تعالى عليهم - خلاف است . اصحّ آن است كه ميانهء باب و حجر الاسود است . و از حطم به معنى شكستن است . و فعيل به معنى فاعل است . و آن موضع را حطيم گويند ، زيرا كه ازدحام مردم مىشود در آن جا به جهت دعا و استلام حجر ، فيحطم بعضهم بعضا . يا چون كه انحطامِ ذنوب مىشود در آن جا ، حطيم خوانند .
( ( 923 ) ) جان پاكان طلب طلب و جوق جوق * آيدت از هر نواحى مست شوق
ن 671 21 - ك 231 9
هامش
( 1 ) منبع يافت نشد . .