( ( 765 ) ) مىكنم لا حول نه از گفت خويش * بلكه از وسواس آن انديشه كيش
ن 664 2 - ك 228 28
مىكنم لا حول : كلمهء عليّهء لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلَّا بِالله الْعَلِىِّ العَظيمِ ، كلمهء توحيد افعال است . يعنى لا مُؤَثِّرَ فِى الوُجُودِ إلَّا الله . و اينجا كلمهء تعجب و استعاذت است . مثل سبحان الله - كه از براى تعجب ، گاه مىآيد . يعنى تعجّب مىكنم و استعاذت به حق مىجويم از وسواس جهّال و اصحاب فكرت خيالى كه خيال فاسد مىكنند درين گفتارهاى بلند پايه و در حوصلهء ايشان نمىگنجد ، و لقمه اى است بزرگ و در گلوى عقل مشوب به وهم و خيال ايشان مىگيرد .
( ( 771 ) ) اى مسلمان خود ادب اندر طلب * نيست اِلَّا حمل از هر بىادب
ن 664 8 - ك 228 30
نيست الَّا حمل : مصدر حمل عنه فهو حمول ، اى حلم فهو ذو حلم .
( ( 775 ) ) ليك در شيخ آن گله ز امر خداست * نه پى خشم و ممارات و هواست
ن 664 12 - ك 228 32
ممارات : شك و اشتباه .
( ( 780 ) ) اى دو صد بلقيس حلمت را زبون * كه اهد قومى انهم لا يعلمون
ن 664 17 - ك 228 35
كه اهد قومى : گويا نسخهء اصح اهد باشد - بدون كهء رابطه .
( ( 790 ) ) مثنوى چندان شود كه چل شتر * گر كشد عاجز شود آن باره بر
ن 665 7 - ك 228 41
آن باره بر : يعنى ديوار قلعه برنده . يا در جست و خيز ديوار و حصار را طى كند . چنان كه گويند راه را بريد . و در بعض نسخ « از بار و بر » است . و مىشود كه « بر » مخفف برد . و مىشود كه صيغهء امر از بردن باشد كه به آن امر كنند به صوتى كه به معنى ببر باشد .
( ( 791 ) ) دست بر كافر گواهى مىدهد * لشكر حق مىشود سر مىنهد
ن 665 8 - ك 229 1 دست بر كافر : اشارت است به كريمهء * ( اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَتُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ . 36 : 65 ( 1 ) و اما آيات طوفانِ باد ، و طوفان آب ، و غرق فرعون و خسف قارون و غيره - كه اشارت فرموده - متعسّر الاحصا است و تخصيص بعضى به ذكر - دون بعضى - بىوجه است .
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء يس آيهء 65 . .