فرزانگى : عاقلى .
( ( 303 ) ) ديگ ز آتش شد سياه و دودفام * گوشت از سختى چنين ماندست خام
ن 640 19 - ك 220 35
فام : رنگ و شبيه . چون گلفام . هر دو فارسى .
خامى و هرگز نخواهى پخت تو
گر هزاران بار جوشى اى عَتُو
ن ندارد - ك 220 36
عتو : تكبّر و تبختر . و اطلاقش بر شخص بر سبيل مبالغه است . مانند زيدٌ عَدْلٌ .
( ( 305 ) ) غورهء تو سنگ بسته كز سقام * غورهها اكنون مويزند و تو خام
ن 640 21 - ك 220 37
سقام : در غوره ، بيمارى طبيعى از نقيصهء ماده اش .
( ( 306 ) ) گفت عاشق امتحان كردم مگير * تا ببينم تو حريفى يا سَتير
ن 641 3 - ك 220 39
تا ببينم تو حريفى يا ستير : حريف ، همكار . فى القاموس : حريفك معاملك فى حرفتك . ستير ، عفيف ، كالمستور .
( ( 308 ) ) آفتابى نام تو مشهور و فاش * چه زيان است ار بكردم ابتلاش
ن 641 5 - ك 221 1
ابتلا : همان امتحان .
( ( 310 ) ) انبيا را امتحان كرده عِدات * تا شده ظاهر از ايشان معجزات
ن 641 7 - ك 221 2
عدات : جمع عدو . كالأعداء .
( ( 313 ) ) ز ان چنين بىخردگى كردم گزاف * تا زنم با دشمنان هر بار لاف
ن 641 10 - ك 221 3
خرده : فارسى . معانى بسيار دارد . و دو معنى از آنها مناسب اين مقام است . يكى عيب و گناه ، و دوم خرده دانى . و وقت مىگويد عاشق بىچاره ، از آن جهت اين گزاف كردم بىگناه يا بىنكته دانى تا بر دشمنان لاف زنم .
( ( 318 ) ) در سخن آباد اين دم راه شد * گفت امكان نيست چون بىگاه شد
ن 641 15 - ك 221 6
گفت امكان نيست : مصدر است . يعنى گفتن .