از ديگر سوى از آنجا كه منافق هميشه نيّات و اعمال خود را مىپوشاند و اجازهء آشكار شدن آن را نمىدهد و حتّى اگر پرده از بخشى از آن كنار رود سعى مىكند تا آن را به همان وضع نخست برگرداند ، عبد الله بن ابى بن سلول براى پوشاندن و كتمان كار خود به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و گفت : « من هرگز آنچه آن مرد گفته نگفتهام و چنان سخنانى بر زبان نياوردهام » . با توجّه به اين كه او به ادّعاى قوم خود در ميان آنان مردى بزرگ و شرافتمند بود ، يكى از انصار كه در آنجا حضور داشت براى ملاحظهء عبد الله يا براى كاستن از آثار اين ماجرا گفت :
« شايد آن جوان [ زيد بن ارقم ] اشتباه شنيده و درست متوجّه آنچه اين مرد گفته نشده است » .
به هر حال رسول اكرم ( ص ) با صدور فرمان حركت سپاه قبل از موعد مقرّر به حل اين مشكل پرداخت تا آنجا كه اسيد بن حضير به آن حضرت گفت : « اى پيامبر خدا خيلى زود و در وقتى كه تاكنون در زمانى همانند آن حركت نكردهاى حركت كردى » . پيامبر ( ص ) در پاسخ او فرمود : « آيا آنچه آن دوست شما گفته است به تو نرسيد ؟ » او پرسيد : « اى رسول خدا ( ص ) كدام دوست ؟ » فرمود : « عبد الله بن ابى بن سلول » . ديگربار پرسيد : « مگر او چه گفته است ؟ » فرمود : « او مدّعى است اگر به مدينه بازگردد آنان كه عزيزترند خوارتران را از آنجا بيرون خواهند راند » .
اسيد گفت : « اى رسول خدا ( ص ) تو ، آرى تو او را از شهر بيرون مىرانى كه تو عزيزى و او خوار و زبون است » . وى سپس گفت : « اى رسول خدا ( ص ) ، با او مدارا فرماى كه به خداوند سوگند زمانى خداوند اين دين را به ميان ما آورد كه خاندان او برايش تاجى از زيور مىساختند تا بر سر او نهند و اينك او چنين گمان مىكند كه تو سلطنتى را از دست او خارج ساختهاى » .
به هر حال ، رسول خدا ( ص ) پس از حركت يك شبانه روز و نيم به صورت مستمر به حركت خود ادامه داد تا هنگامى كه در روز دوّم خورشيد سپاهيان را آزار مىداد و خواب بر آنان غلبه كرد . تنها در اين هنگام بود كه رسول خدا ( ص ) اجازه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 704
مساهمون: حسين صابري
ص٧٠٤