زيد بن ارقم نيز كه از منافقان نبود در آنجا حضور داشت خشمگين شده ، برآشفت و گفت : « آنان در سرزمين ما به جنگ و نزاع و برترى طلبى عليه ما برخاستهاند . به خداوند سوگند ما و مردان مهاجر قريش تنها مصداق اين مثل گذشتگان قرار گرفتهايم كه « گرگ را در آستين خود پروراند » . به خداوند سوگند اگر به مدينه بازگرديم آنان كه عزيزترند خوارتران را از آن ديار بيرون خواهند راند » . وى آنگاه به كسانى از قوم او كه آنجا بودند رو كرد و گفت : « اين چه كارى است كه شما دربارهء خود كردهايد و آنان را در سرزمين خود جاى داده و اموال خود را با آنان تقسيم كردهايد ؟ ! به خداوند سوگند اگر آنچه داريد از ايشان دريغ مىداشتيد به سرزمينى ديگر مىرفتند » .
در اين هنگام زيد بن ارقم كه آنجا بود پس از شنيدن اين سخنان به حضور رسول خدا ( ص ) شتافت و اين ماجرا را به آن حضرت كه اكنون از نبرد با دشمن فراغت يافته بود اطّلاع داد . عمر كه در آنجا حضور داشت به رسول خدا ( ص ) گفت : « به عباد بن بشر فرمان ده تا او را بكشد » . عمر اين سخن را از روى غيرت دينى خود گفت ، اما رسول خدا ( ص ) - آن مرد بردبار و صبورى كه به درمان جانها و حل مشكلات مىپردازد - فرمود : « اى عمر چگونه مىتوان چنين كارى كرد تا مردم بگويند محمد اصحاب خود را مىكشد ؟ »
تنها راهحلى كه رسول خدا ( ص ) براى اين مشكل انتخاب كرد آن بود كه فرمان بازگشت سپاه را صادر فرمود و آنان راه بازگشت در پيش گرفتند . هر چند اين راهحل ريشهء فتنه را نمىخشكاند ، امّا اجازه نمىداد بيش از اين شعله برافروزد ، چرا كه ماهيّت فتنه آنگونه است كه هرچه بيشتر افراد بدان دامن زنند ، هرچه بيشتر از آن سخن گفته شود و هرچه بيشتر بر سر زبانها بيفتد ، بيشتر شعله مىافروزد و به همين دليل دور كردن مردم از جوّ فتنه و مشغول كردن آنان به امور ديگر تنها راه كاستن از شعله آن يا خاموش كردن آن است و در اين مورد فرمان حركت سپاه ، مردم را از اين فتنه دور مىساخت و به كارى ديگر مشغول مىداشت .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 703
مساهمون: حسين صابري
ص٧٠٣