گروه متشكل و تحت يك فرماندهى واحد در يكديگر ادغام شوند - ديگر بار به تحرّك پرداختند . او اگر پيش از اين در تشويق و تحريك مشركان موفّق شده بود ، اكنون نيز احتمال نمىداد و براى او امكان نداشت كه در انضمام بنى قريظه به مشركان سست يا ناكام شود ، بويژه آن كه اين خاندان در انتظار گرفتارى و جنگى براى مؤمنان و خواهان بدى و شكست براى آنان بودند و شايد نيز سعى داشتند عليه مسلمانان دست به تحرّكى بزنند ، هر چند اين سعى و تلاش آشكار نبود . به همين سبب حيى به ميان بنى قريظه رفت تا آنان از پشت سر عليه مسلمانان دست به جنگ بزنند و حلقهء محاصره مشركان را از آن ناحيه تنگ كنند و نيز مشركان بتوانند از طريق منطقهء سكونت آنان راهى به درون مدينه بيابند و آنان از يك سو و يهوديان از سويى ديگر مسلمانان را هدف حمله قرار دهند .
امّا از سوى ديگر بنى قريظه مردمانى ماجراجو نبودند و به سان ديگر يهوديان زندگى خود را بسيار دوست داشتند ، آن گونه كه قرآن كريم مىفرمايد : « آزمندترين مردم به زندگى دنيا را يهوديان خواهى يافت » « 11 » .
در چنين وضعيّتى حيى بن اخطب بر بزرگ بنى قريظه كعب بن اسد قرظى كه از جانب خود و خاندان خود با رسول خدا ( ص ) پيمان صلح بسته بود وارد شد . امّا كعب در وهلهء اوّل او را به تندى ردّ كرد و گفت : « تو چه مرد بديمنى هستى ! من با محمّد ( ص ) پيمانى بستهام و پيمان شكن نيستم و جز وفادارى و صداقت از او نديدهام » . ولى پس از آن كه حيى به او طعنه زد و شجاعت او را مورد ريشخند و كنايه قرار داد ، كعب در را به روى او گشود . آنگاه حيى به او گفت : « اى كعب چه فكر مىكنى ! من عزّت روزگار را برايت آوردهام و دريايى مواج از انسانها آوردهام .
من قريش را با همه سران و بزرگان آن قوم آوردهام و آنان را در رومه آنجا كه سيل جمع مىشود مستقر كردهام و نيز غطفان را با همه سران و بزرگان آن قوم آوردهام و در جوار احد ساكن ساختهام ، در حالى كه آنان به من قول دادهاند و بر اين با من
هامش
( 11 ) - بقره / 96 .