از آن تغذيه كنند » . پس آن حضرت فرمود : « آن را به من بده » و من آن را به ايشان دادم و آن خرماها حتّى مشت آن حضرت را پر نكرد .
سپس رسول خدا ( ص ) فرمود پارچهاى پهن كردند و آنگاه آن خرماها را روى پارچه ريخت و قسمت كرد . پس به يكى از كسانى كه آنجا بود فرمود :
« در ميان اصحاب خندق اعلام كن كه براى صرف غذا بيايند » .
پس از اعلام همه كسانى كه در آنجا بودند آمدند و به خوردن آن خرماها پرداختند ، امّا آن خرماها هر چه مىخوردند افزايش مىيافت تا آنجا كه همه از كنار آن سفره برخاستند در حالى كه خرماها از اطراف سفره مىريخت » « 9 » .
ب : ماجراى گوسفند جابر :
« ابن اسحاق از جابر نقل مىكند كه گفت : ما در خندق در كنار رسول خدا ( ص ) كار مىكرديم و در اين زمان من گوسفندكى لاغر و ضعيف داشتم . پس با خود گفتم : « به خدا سوگند چه خوب بود از اين گوسفند براى رسول خدا ( ص ) غذايى مىساختيم » .
پس زنم مقدارى جو آرد كرد و از آن برايمان نانى تهيّه كرد و من نيز آن گوسفند را كشتم و آن را براى رسول خدا ( ص ) كباب كرديم .
از آنجا كه ما روزها در خندق كار مىكرديم و شامگاهان به داخل شهر و به خانههاى خود برمىگشتيم ، آن روز چون شامگاه شد و رسول خدا ( ص ) خواست برگردد ، من گفتم : « اى رسول خدا ( ص ) گوسفندى داشتيم قدرى خوراك از آن برايت تهيه كرديم و همراه با آن قدرى نان نيز پختهايم . اكنون من دوست دارم همراه با من به خانهام بيايى » .
من مىخواستم رسول خدا ( ص ) خود تنها به خانهام بيايد . امّا بمحض آن كه اين سخن را گفتم آن حضرت قبول فرمود و سپس فرياد زد كه « با رسول خدا ( ص ) به خانه جابر بن عبد الله بيايد » .
من در اين هنگام با خود گفتم : « انا لله و انا اليه راجعون » . امّا رسول خدا ( ص ) به خانهام آمد و مردم نيز با او آمدند . او نشست و ما آن غذا را به حضور
هامش
( 9 ) - همان ، ص 99 .