تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
رسيد ، امّا جابر پس از اين چانه‌زنى بر سر قيمت شتر را برايگان هديه كرد . رسول خدا ( ص ) همچنان كه در سفر جوياى حال همكاروان خويش بود لازم بود بيشتر با او مأنوس شود ، از وضعيت زندگى او آگاهى يابد و در صورت لزوم به او كمك كند . به همين دليل رسول اكرم ( ص ) از او پرسيد كه « اى جابر آيا ازدواج كرده‌اى ؟ » . گفت : « آرى اى رسول خدا » . پس پرسيد : « آيا با باكره ازدواج كرده‌اى يا با زن شوهر ديده ؟ » او گفت : « با زن شوهر ديده » . ديگر بار پيامبر ( ص ) فرمود : « آيا كنيزى دارى تا با او همبازى شوى ؟ » او گفت : « اى رسول خدا ( ص ) پدرم در جنگ احد كشته شد و هفت دختر از خود بر جاى گذاشت . پس من با زنى ازدواج كردم كه مراقبت از اين دختران را بر عهده گيرد و سرپرستيشان كند » . رسول مهربان رؤوف در پاسخ او فرمود : « به خواست خدا كار درستى كرده‌اى » . پيامبر اكرم ( ص ) حتّى به اين نيز بسنده نكرد و حتّى وليمه‌اى به مناسبت ازدواج اين صحابى خود برپا كرد . وى زمانى كه به نزديكى مدينه و به نقطه‌اى به نام صرار در فاصلهء سه مايلى مدينه رسيدند شترى به همين مناسبت ذبح فرمود و همه از آن خوردند . اين در حالى بود كه هنوز آن شتر در اختيار جابر قرار داشت و وى مناسب ديد در ازاى اين محبّت و مهربانى شترى را كه به رسول خدا ( ص ) بخشيده بود براى آن حضرت بفرستد . امّا رسول اكرم ( ص ) شتر را برگرداند و بهاى آن را نيز كه يك اوقيه طلا بود به همراه آن نزد جابر فرستاد . شايسته است براى بركت و زينت كلام و صفا دادن دل خويش كلام رسول خدا ( ص ) را بياوريم . آن حضرت زمانى كه شتر را ديد پرسيد : « اين چيست ؟ » گفتند : « اين شتر جابر است » . فرمود : « جابر خود كجاست ؟ » پس جابر به حضور ايشان رسيد و آنگاه كه حضرت فرمود : « زمام شترت را بگير كه اين شتر از آن توست » . سپس بلال را خواست و به او فرمود : « با جابر برو و اين اوقيه طلا را براى او ببر » .