شمشيرش به درختى در آنجا آويخته بود يكى از مشركان به سراغ او رفت و شمشير آن حضرت را در دست گرفت و [ آنگاه بر بالاى سر رسول خدا ( ص ) ايستاد و ] گفت : « آيا از من نمىترسى ؟ » فرمود : « نه » . او گفت : « پس چه كسى است كه در مقابل من از تو دفاع كند ؟ » فرمود : « خداوند در مقابل تو از من دفاع مىكند » « 33 » .
در روايات ديگرى آمده است كه شمشير از دست آن مرد افتاد و رسول خدا ( ص ) آن را برداشت و فرمود : « اينك چه كسى در مقابل من از تو دفاع خواهد كرد ؟ » آن مرد گفت : « نيكى كن » . پس پيامبر ( ص ) فرمود : « گواهى مىدهى كه خدايى جز اللّه نيست » . او گفت : « نه ، چنين گواهى نمىدهم امّا تعهّد مىسپارم كه عليه تو به جنگ نپردازم و با كسانى كه با تو مىجنگند نيز نجنگم » و بدين ترتيب رسول خدا ( ص ) او را رها گذاشت و او به ميان دوستان خود رفت و گفت : « از حضور بهترين مردم مىآيم » .
هر چند روايات دربارهء اين ماجرا متعدّد است ، امّا اين تعدّد مانع صدق آن نمىشود و هر يك از اين روايات ديگرى را تكميل مىكند و هيچ اختلافى ميان آنها وجود ندارد و همه از وقوع اين ماجرا در ذات الرّقاع خبر مىدهد . اگر در غزوهء ديگرى از چنين ماجرايى سخن به ميان آمده ، حاكى از تكرار آن است و هيچ تنافيى ميان روايات وجود ندارد .
ما اين ماجرا را به دو علّت و به دو هدف ذكر كردهايم :
الف : نمونهاى از خلق و خويى را نشان دهيم كه برخى از مشركان تا آن حد تنزّل كرده بودند ، خلق و خويى كه با جوانمردى و مقتضيات همجوارى سر ناسازگارى و از سوء قصد و حيلهگرى و ترور و نيز از اين حكايت دارد كه چگونه آنان در دشمنى و مخالفت با رسول خدا ( ص ) هركارى را براى خود روا مىدانستند .
ب : نمونهاى از يك امر خارق العاده و يك اعجاز را نشان دهيم كه چگونه شمشيرى كه در هنگام خشم و قصد زدن ديگران دست شخص بدان مىچسبد بىهيچ ارادهاى از دست او فرو مىافتد ، چه آن مرد با آن كه از پيش بر اجراى قصد
هامش
( 33 ) - همان .