كرد و او براى سوّمين بار گفت : « اى محمّد ، با همپيمانان من نيكى كن » .
در اين برخورد عبد اللّه تكبر و خيرهسرى او در خطاب به رسول خدا ( ص ) با عنوان « اى محمّد » و بىآن كه از رسالت و عنوان او نامى به ميان آورد و به احترام نام آن حضرت را ببرد نكتهاى قابل توجه است كه نشان مىدهد دل او آكنده از نفاق بوده و اين نفاق در لحن گفتار او آشكار بوده است ، آنسان كه خداوند مىفرمايد « از لحن گفتار مىتوانى آنان را باز شناسى » « 10 » . وى علاوه بر اين خيرهسرى در گفتار پيش تاخت و گريبان زره رسول خدا ( ص ) را گرفت . پيامبر ( ص ) به وى فرمود : « رهايم كن » پس خشمگين شد آنسان كه آثار اين خشم بر چهرهء او پديدار گشت و آنگاه ديگربار فرمود : « واى بر تو رهايم كن » . امّا آن منافق گفت : « به خداوند سوگند رهايت نمىكنم تا آن كه دربارهء همپيمانان من احسان كنى و آنان را كه چهارصد مرد بدون زره و سيصد مرد برخوردار از زره هستند ببخشى كه آنان مرا از هر آسيبى محفوظ داشتهاند و اينك [ آيا مىشود كه ] همهء آنان را در يك روز درو كنى ؟ من به خداوند سوگند مردى هستم كه از جنگ و مصيبت ترس دارم » .
اين سخنان نشان مىدهد كه گويا وى گمان داشت رسول خدا ( ص ) قصد كشتن آنان را دارد ، امّا آن حضرت كه نمىخواست آنان را بكشد و بلكه فقط قصد بيرون راندن آنها را داشت در پاسخ عبد اللّه فرمود : « اين خواستهء تو برايت برآورده است « يعنى آن كه رسول خدا ( ص ) قصد كشتن آنان را ندارد و با شيوهاى كه كمترين آسيب و سختى ممكن را براى آنها دارد به دفع آزار آنان مىپردازد .
در همين حال كه موضع عبد اللّه بن ابى را مىبينيم شاهد موضعگيرى عبادة بن صامت - كه او نيز همانند عبد اللّه از همپيمانان بنى قينقاع بود - هستيم كه مىگويد : « من خداوند و رسول او و مؤمنان را به ولايت مىگيرم و از پيمان و ولايت اين كافران بيزارم » .
اين نمونهاى از دو برخورد است : برخورد يك منافق و برخورد يك مؤمن .
هامش
( 10 ) - محمّد / 30 .