دوست داشتنىترين مردم به وى ، همسفر او در طريق هجرت ، يار او در غار برترين صحابه و عزيزترين آنها در نزد او ابو بكر بود « 24 » . رسول خدا ( ص ) خود فرمود : « اگر از زمينيان دوستى مىگرفتم ابو بكر را دوست گرفته بودم [ ! ] »
بدين ترتيب مشاهده مىكنيم ابن قيّم روايت مسلم را تنها به اين علت كه براى او بعيد به نظر مىرسيده انكار كرده است ، بىآن كه در روايت ايرادى اصولى وارد آورد . او تنها مسأله مؤاخات و انگيزههاى آن را به وضعيّتى كه ميان مهاجرين و انصار وجود داشت و بدان علت كه پيمان اعطاى پناهندگى به مهاجران و از سوى انصار بدين وسيله استوارتر مىشد و مهاجران به چنين چيزى نياز داشتند مربوط مىداند . به عقيدهء او مهاجران به چنين پيمانى با يكديگر نياز نداشتند و در مورد انصار نيز همين وضعيّت وجود داشت .
ابن كثير نيز در اين عقايد با ابن قيّم همراه و موافق است و دربارهء آنچه ابن اسحاق در اين مورد گفته چنين ابراز نظر كرده است :
« در برخى از آنچه ابن اسحاق گفته است نظر است . اما در مورد ماجراى مؤاخات پيامبر ( ص ) ، يكى از علما منكر آن است و صحّت آن را قبول ندارد .
دليلى كه وى آورده آن است كه پيمان برادرى مزبور اساسا براى دلگرم ساختن
هامش
( 24 ) - چقدر بايستى كسى چشم ديدن حقيقت را نداشته باشد كه به خاطر تلاش در محو فضيلتى از فضايل بيشمار امير مؤمنان على ( ع ) ماجرايى تاريخى را كه در ضمن آن فضيلتى براى او ثابت شده است از اساس انكار كند « اين ديده نيست كه كور مىشود بلكه دلى كه در سينه است كور [ و از ديدن حق محروم ] مىگردد » ، ( حج / 46 ) . علاوه بر اين چرا نمىگوييد اگر رسول خدا اخوّت برقرار مىكرد شايستهترين فرد به اين اخوّت همانكس بود كه از نور حقيقت او آفريده شده است ، آنجا كه فرمود : « من و على قبل از خلقت آدم نورى در پيشگاه خداوند بوديم و چون خدا آدم را آفريد آن نور را دو قسمت كرد : قسمتى من و قسمتى على » ( فيروز آبادى ، مرتضى ، فضايل الخمسه من الصّحاح السّتّه ، به نقل از الرياض النضرة ، ج 2 . ص 164 ) و يا فرمود : « على از من است و من از علىام از گل من آفريده شده و من از گل ابراهيم آفريده شدم » ( همان ، به نقل از هيثمى ، مجمع الزوائد و منبع الفوائد ) .