بيهقى از عمر بن خطّاب روايت كرده است كه گفت : « شبى كه رسول خدا ( ص ) از مكّه هجرت كرد روانهء غار [ ثور ] شد ، در حالى كه ابو بكر به همراه او بود و گاه پيشاپيش آن حضرت و گاه نيز پشت سر ايشان راه مىپيمود تا آنجا كه رسول خدا ( ص ) متوجه نكتهاى در اين شيوه راه رفتن شد و پرسيد : « اى ابو بكر تو را چه شده است كه زمانى پيشاپيش من و زمانى نيز پشت سرم حركت مىكنى ؟ » .
او گفت : « اى رسول خدا ( ص ) احتمال تعقيب تو از سوى دشمن را به ياد مىآورم پس پشت سرت حركت مىكنم و ديگر بار به ياد اين احتمال كه ديدهبانان از پيش روى ، تو را خواهند ديد مىافتم و به همين سبب پيشاپيش تو راه مىروم » . رسول خدا ( ص ) دوباره از او پرسيد : « آيا دوست دارى اگر خطرى در بين باشد به جاى من به تو برسد ؟ » او گفت : « سوگند به آن كه تو را به حق برانگيخته است ، آرى » .
[ بر اساس روايت فوق ] هنگامى كه آن دو به دهانهء غار رسيدند ابو بكر خطاب به پيامبر ( ص ) گفت : « اى رسول خدا ( ص ) اندكى در جاى خود درنگ كن تا [ وارد غار شوم و ] آن را براى شما پاكسازى كنم » . بدين ترتيب وى به درون غار رفت و بازگشت ، اما يادش افتاد كه سوراخهاى داخل غار را وارسى نكرده است . به همين سبب ديگر بار به پيامبر ( ص ) گفت : « در جاى خود لختى ديگر باش تا پاكسازى كنم » . پس دوباره به درون غار رفت و همه جا را وارسى و پاكسازى كرد و آنگاه به رسول خدا ( ص ) گفت : « اى رسول خدا ( ص ) ، اينك وارد شويد » .
عمر در ابتداى اين روايت چنين گفته است : « سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، يك شب ابو بكر از همه عمر خاندان عمر بهتر است » « 19 » .
به هر حال ، رسول اكرم ( ص ) در غار ثور ماند در حالى كه به وعدهء الهى اطمينان داشت ، به مشقّتى كه در راه دعوت و تبليغ رسالت مىكشيد خشنود و اين را پذيرفته بود كه مكّه مكّرمه را ترك گويد ، سرزمينى كه براى آن حضرت
هامش
( 19 ) - البداية و النهاية ، ج 3 ، ص 180 . البته شايد اصل اين سخن آن اندازه كه طرف ديگر مقايسه محل تأمل و بحث است قابل بحث نباشد . م .