كار خود رفت . اينك آيا مشاهده نمىكنيد كه چه بر سرتان آمده است ؟ » .
در پى سخنان اين مرد ، مشركان دست روى سر خود كشيدند و متوجه خاكى كه بر سرشان افشانده شده بود شدند ، اما با وجود آن گفتههاى اين مرد را باور نكردند و در صدد تحقيق بيشتر بر آمدند . آنان هر بار پس از نگاه افكندن به درون خانهء پيامبر ( ص ) على ( ع ) را در بستر آن حضرت مىديدند كه برد مخصوص ايشان را روى خود انداخته است و به همين سبب گمان مىكردند كه خود رسول خدا ( ص ) در بستر خوابيده است . لذا با خود مىگفتند : « به خداوند سوگند ، اين كه در بستر خوابيده محمّد است كه برد مخصوصش را نيز روى خود كشيده است » آنان تا صبح روز بعد در همين وضعيت به سر بردند و چون صبح فرا رسيد على ( ع ) از بستر رسول اكرم ( ص ) بيرون آمد و در اين هنگام بود كه آنان گفتند : « به خداوند سوگند ، آن كه ديشب خبر رفتن محمّد ( ص ) را به ما داد راست گفته بود » .
پيامبر روانهء هجرت مىشود
324 - از اين پيش اشاره كرديم كه ابو بكر احتمال مىداد وى به همراهى پيامبر ( ص ) هجرت كند . او به همين علّت دو شتر خريد و آنها را به خانهء خود برد و به منظور آماده كردن براى چنين مقصدى به آنها آب و علف داد .
از ديگر سوى آن گونه كه از عايشه روايت شده است هر روز يا صبحگاه و يا شامگاه رسول خدا ( ص ) به خانهء ابو بكر مىرفت تا آن كه روز موعود هجرت فرا رسيد . عايشه مىگويد : در آن روز رسول خدا ( ص ) در ساعتى از روز به خانهء ما آمد كه تا آن روز معمول نبود . چون ابو بكر پيامبر ( ص ) را در چنين ساعتى ديد گفت : « گمان نمىكنم كه چيزى باعث شود رسول خدا ( ص ) در اين ساعت به سراغ ما بيايد مگر آن كه رخدادى تازه به وقوع پيوسته باشد . . . » . رسول اكرم ( ص ) فرمود : « به من اجازهء بيرون رفتن [ از مكّه ] و هجرت داده شده است » .