ناتوانان و بردگان كسى در مكّه نمانده بود ، امّا هنوز پيامبر ( ص ) در ميان آنان قرار داشت و همو بود كه رأس اين حركت خطر آفرين براى مشركان به حساب مىآمد و اگر موفّق مىشدند بلايى بر سر او بياورند به هدف خويش دست مىيافتند .
ابن اسحاق در سيرهء خود در اين باره چنين مىگويد :
« چون قريش مشاهده كرد كه رسول خدا ( ص ) داراى ياران و طرفدارانى سواى قبيله و سرزمين آنان شده است و هنگامى كه خروج اصحاب پيامبر از مكّه به مقصد اين پيروان جديد را ديدند دريافتند كه مسلمانان به سرزمين مناسب ديگرى روى آوردهاند و در ميان مردم آن كيان دفاع و حمايتى براى خود يافتهاند . آنان به همين سبب مراقب بودند رسول خدا ( ص ) به ميان آن طرفداران جديد نرسد زيرا مىدانستند او بر جنگ با آنان مصمّم شده است » . « 11 »
مشركان قريش به همين سبب در دارالنّدوه كه در خانهء قصى بن كلاب تشكيل مىشد و مجلس تصميم گيرى قريش بود و در مورد هيچ كار مهمى تصميمى نمىگرفتند مگر آن كه در اين مجلس مطرح مىشد گرد هم آمدند .
در اين ميان مردى از سرزمين نجد در اجتماع آنان حضور يافت . گفته شده است اين مرد نجدى شيطان بود كه در صورت پيرمردى ظاهر شده بود و البته - از نظر ما - حتى اگر او شيطان نبود امّا در ناپاكى و خباثت بسان او بود .
مشركان در مورد محمّد ( ص ) به مشورت و تبادل نظر پرداختند . در اين هنگام يكى از آنان به ديگران گفت : « تاكنون آنچه ديدهايد در نتيجهء كار اين مرد رخ داده است . اكنون نيز - به خداوند سوگند - ما از ناحيهء او از اين ايمن نيستيم كه با همدستى و در ميان كسانى از غير ما خاندان كه پيرو او شدهاند بر ما يورش آورد .
پس شايسته است در مورد او تصميم مشخّصى بگيريم » .
در پاسخ او يكى گفت : « او را به زنجير كشيد و سپس زندانى كنيد و آنگاه در انتظار آنچه بر سر افراد همانند او و شاعرانى آمد ، كه پيش از او بودند و برخى از آنان بدين شيوه مردند بنشينيد » .
هامش
( 11 ) - البداية و النهاية ، ج 3 ، ص 176 .