آيا مىتوان تصوّر كرد كه سرزمين فراعنه سرزمينى باشد كه به سرنگون كردن حكومت فرعونها و اعلان اين حقيقت فرا خواند كه مردم ، آزاد از مادرزاده شدهاند ؟ آيا مىتوانستند مردمى عهدهدار تبليغ رسالت الهى شوند كه از حكومت فرعونى به حكومت فرعونى ستمگرتر و فاسدتر ، طغيانگرتر و سركشتر منتقل مىشدند ؟ كسانى كه به در آغوش كشيدن خوارى و ذلّت مىشتافتند و از سرزمينى به سرزمينى و از سويى به سويى كوچ مىكردند و در مقابل ستم ستمگران و سركوب سركوب كنندگان نه حركتى از خود بروز مىدادند و نه فريادى و نه انقلابى از آنان برمىخاست ؛ بلكه به ستمپذيرى انس گرفته بودند تا آنجا كه اگر كسى در زندگى آنان به پژوهش بپردازد چنين گمان مىكند كه آنان ستم ستمگران و سركوب آنها را گوارا و شيرين مىيافتند و كسانى را كه آنها را به ذلّت مىكشاندند تحمّل مىكردند و از اطاعت هركس كه تلاش مىكرد تا در آنان روح عزّت و كرامت بدمد سر برمىتافتند . از اين بالاتر ممكن است پژوهشگرى به اين پندار برسد كه آن مردم عزّت و سربلندى را بارى سنگين مىدانستند كه توان تحمّل آن نبود ، مسؤوليتى مىدانستند كه امكان بر عهده گرفتن آن نبود و بالاخره آن را بارى گران مىدانستند كه در زير آن از پاى در مىآمدند .
فرعون به آنان گفته بود : من خدايتان هستم . آنان نيز وى را مورد تأييد قرار داده بودند . به آنان گفته بود : آيا سلطنت مصر از آن من نيست و آيا اين نهرها از زير پاى من جارى نيست ؟ آن مردم نيز او را تكذيب نكرده بودند . به آنها گفته بود : آيا شما را جز من نيز خدايى هست ؟ و آنان گفته بودند : تو خدايى .
دلهاى اين مردم لرزان بود ، به ذلّت انس گرفته بودند ، تحمل چيزى جز آن بر آنها سخت و دشوار مىنمود و به همين دليل ، پذيرفته بودند كه مردمى خنثى و بىاثر باشند . ذلّت و خوارى در خون آنان جريان داشت تا آنجا كه هرگاه كسى به ميان ايشان مىآمد و عزّت و سربلنديشان را مىخواست ، آنچه را وى بدان دعوت مىكرد مورد انكار قرار مىدادند و حتى اگر او را تأييد مىكردند او را خداى خود يا
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: حسين صابري
ص٩٥