بودند تا آنجا كه او را از سرشتى جز سرشت خود و برتر از خود مىدانستند ، آنجا كه در همه چيز اختلاف بود ، آنجا كه تنها حكمران هوى و هوس بود ، آنجا كه نژادپرستى سايه افكنده بود ، آنجا كه دلها اسير خواستههاى حكّام شده بود و آنجا كه هر دعوتى به مساوات ميان انسانها با مقاومت و مقابله روبرو مىشد .
اگر روميان شايستهء پذيرايى از نبوّت نبودند ، آيا سرزمين ايران سرزمين نبوّت مىبود ؟ جايى كه كسرى ، خوارى و ذلّت را بر مردمش مقرّر كرده بود و سيادت و سرورى اشراف ، آنان را پراكنده ساخته بود تا آنجا كه حتّى اگر خود را از سلطهء ذلّت و خوارى تحميل شده از سوى شاه مىرهانيدند ، سايهء ذلّت اطرافيان و درباريان را روى سر خود مىيافتند . آنان خود را فرو غلتيده در ذلّت و بىمقدارى مىديدند و بدينترتيب ، دلهاشان نرم و فرمانبردار شده بود و در مقابل شاهان سر فرود آورده و خوار و ذليل شده بودند . اينك آيا ايرانيان ، با آن ذلّت و خوارى ، مىتوانستند همان كسانى باشند كه دعوت اسلام به سرافرازى و عزّت را بر دوش كشند ؟ آيا آنان ، با اين اسارت دل و خودباختگى ، مىتوانستند همان كسانى باشند كه ديگران را به كرامت و منزلت انسانى فراخوانند ، كرامتى كه خداوند در قرآن كريم در اين باره چنين فرموده است : « ما آدميزادگان را كرامت داديم و در خشكى و دريا آنان را مسلّط كرديم و از پاكيزهها به ايشان روزى داديم و بر بسيارى از آفريدگان خود برتريشان بخشيديم » « 26 » .
امكان ندارد كسانى مناديان حق شوند كه پيوسته با ستم مواجه بودهاند تا آنجا كه غرورشان از ميان رفته است يا كسانى كه با تسليم انس گرفتهاند به گونهاى كه نمىتوانند از آن رهايى يابند و لباس تسليم را از تن بدر كنند و يا بالاخره كسانى ديگران را به حق فرا خوانند كه به زندگى ذلّت بار تن در دادهاند و خوارى و زبونى را پسنديدهاند ؛ بلكه تنها اين آزاد مردانند كه به عزّت و آزادى فرا مىخوانند .
هامش
( 26 ) - اسراء / 70 .