تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
به يكى از افراد خود گفتند : « در پى او برو و ببين چه خواهد كرد » . رسول خدا ( ص ) از مسجد بيرون آمد و به در خانهء ابو جهل رفت و در را كوبيد ، بدان‌گونه كه مىخواهد ارادهء خويش را بر اين طاغوت بدكار تحميل كند . ابو جهل از درون خانه گفت : « كيست ؟ » فرمود : « محمّد است بيرون آى » . او در حالى كه رنگ از چهره‌اش پريده و خونى در آن جريان نداشت ، از خانه بيرون آمد و رسول خدا با عزم و استواريى كه امثال ابو جهل را به ترس و وحشت مىافكند فرمود : « حق اين مرد را به وى بازگردان » . آن طاغوت خوار و زبون در پاسخ گفت : « از همين‌جا مرو تا حق اين مرد را به وى دهم » . پس به داخت خانه رفت و حق آن مرد را آورد و در اختيارش قرار داد . رسول خدا ( ص ) در پى اين امر و در حالى كه خداوند با هيبت محمّد ( ص ) حق را به جاى خود برگردانده بود ، برگشت و به آن پيشه‌ور نيز فرمود : « در پى كار خود برو » . آن مرد اراشى نيز ديگر بار به سراغ همان جمعى كه براى نخستين بار از آنان كمك خواسته بود و از پيامبر ( ص ) نام برد و گفت : « خداوند او را پاداشى نيكو دهد كه آنچه را از آن من بود برايم باز ستاند » . آن مردى كه از سوى مشركان به قصد تعقيب اين ماجرا فرستاده شده بود نيز در بازگشت گفت : « امرى شگفت‌آور را مشاهده كردم . به خداوند سوگند ، هنوز در خانه ابو جهل را نكوبيد كه او بيرون آمد در حالى كه روح از تنش رفته بود » . پس از اين ماجرا ابو جهل به ميان مشركان آمد و آنان به وى گفتند : « واى بر تو ، تو را چه مىشود ؟ ! به خداوند سوگند ، تاكنون همانند آنچه تو كردى نديده‌ايم » . او در پاسخ گفت : « چه غافليد ! هنوز در خانه‌ام را نكوبيده و صداى او را نشنيده بودم كه ترس مرا در ميان گرفت و سپس به پاسخ او بيرون آمدم و ديدم كه پشت سر او شترى نر است كه تاكنون همانند پيشانى ، گردن و دندانهاى او براى هيچ حيوان نرى نديده‌ام » به خداوند سوگند ، اگر از آنچه او مىخواست سر