وحشت اندازد و از خود بترساند ، بلكه او دوست داشت با مردم نزديك و از آنان باشد تا بتواند با آنان انس و آشنايى يابد و آنان را از خود به وحشت نيندازد .
با همه اينها اگر جايى مناسبتى مىيافت هيبت خود را در دلهاى مشركان مىانداخت . ما براى مثال دو نمونه را ذكر مىكنيم كه در هر دو هيبت رسول خدا ( ص ) پايانبخش همه چيز و خاتمه دهندهء همه مسائل بود :
نخستين نمونه روايتى است كه از عبد اللّه بن عباس رسيده آنجا كه مىگويد :
« يك روز اشراف قريش را ديدم كه در حجر اسماعيل گرد آمده بودند . آنان از رسول خدا ( ص ) ياد كردند و گفتند : « تاكنون همانند آنچه از اين مرد ديديم و بر آن صبر و خويشتندارى نشان داديم نديدهايم ؛ او انديشههاى ما را سبك خوانده ، پدرانمان را ناسزا گفته ، دينمان را مورد انتقاد و مذمّت قرار داده و خدايان ما را دشنام داده و از ناحيهء او در مشكلى بزرگ گرفتار آمدهايم » . در همين حال ، رسول خدا ( ص ) وارد شد و قدم زنان به سوى كعبه پيش آمد و ركن كعبه را استلام نمود . آنگاه در حال طواف خانه از كنار اشراف قريش گذشت و آنان با كلماتى به وى طعنه زدند و او را آزردند و من آثار اين آزردگى را در چهرهء رسول خدا ( ص ) ديدم . امّا پيامبر ( ص ) بىآنكه اعتنايى كند گذشت و چون براى دوّمين بار از كنار آنان گذشت ، ديگربار با سخنانى همانند بار نخست او را مورد طعن و آزار قرار دادند و باز آثار آن را در چهرهء او ديدم . امّا او گذشت . چون در سوّمين مرتبه ديگربار طعنههايى همانند گذشته به وى روا داشتند به آنان فرمود : « اى جماعت قريش ، آيا مىشنويد ؟
سوگند به آنكه جانم در دست اوست به كشته شدن وعدهتان باد » . آن مردم اين فرمودهء رسول خدا ( ص ) را دريافتند و تحت تأثير آن قرار گرفتند تا آنجا كه هيچ يك از آنان نبود مگر آنكه چنان آرام گرفته بود كه گويا پرندهاى روى سرش نشسته است و پر التهابترين و پرشورترين آنان تا پيش از اين برخورد اينك از او شرم مىكرد تا آنجا كه يكى از آنان به وى مىگويد : « اى ابو القاسم ، عاقلانه راه خود را در پيش گير و برو كه تو تاكنون مردى نادان نبودهاى » .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 713
مساهمون: حسين صابري
ص٧١٣