دعوت مردم به مساوات و همدردى مردم با يكديگر در راحتى و در رنج باشد .
آنسان كه قبلا نيز اشاره شد ، بنىهاشم مانع از اين مىشدند كه كسى قصد جان رسول خدا ( ص ) را بكند ، امّا آنان نمىتوانستند او را از اين نيز محفوظ بدارند كه سبك خرد خوانده شود و مورد ريشخند و يا حتّى آزار قرار گيرد ، بلكه اوباش و نابخردان آن جامعه از سوى كسانى چون ابو جهل و حتّى كسانى چون ابو لهب عليه او شورانده مىشدند و مورد تشويق قرار مىگرفتند . اين وقاحت و بىشرمى تا آنجا بالا گرفته بود كه همين ابو لهب فرزند خود را - آن ملعون ملعونزاده - چندان جرأتى داده بود كه در حضور بزرگ بطحاء ابو طالب - آن بزرگوار بزرگزاده - آب دهان به چهرهء رسول خدا ( ص ) بيفكند .
بخارى به سند خود از عروة بن زبير از عمرو بن عاص روايت مىكند كه گفت : « يكبار در حالى كه رسول خدا ( ص ) در حجر اسماعيل و در جوار كعبه به نماز ايستاده بود ، عقبة بن ابى معيط وارد شد و لباس خود را بر گردن پيامبر گذاشت و به قصد خفهكردن گردن آن حضرت را محكم فشرد . در اين هنگام ابو بكر آمد و شانههاى آن مرد را گرفت ، او را از رسول خدا ( ص ) دور ساخت و اين آيات را تلاوت كرد كه « آيا مردى را به اين اتهام مىكشيد كه مىگويد پروردگار من خداوند يكتاست در حالى كه او آيات آشكارى از جانب پروردگارتان بر شما آورده است .
اينك او را واگذاريد كه اگر دروغگو باشد عواقب دروغش بر خود اوست و اگر راستگو باشد و شما با او مخالفت كنيد برخى از آن تهديدهايى كه متوجّهتان ساخته به شما خواهد رسيد . خداوند هيچ اسرافكار دروغگويى را هدايت نمىكند » « 35 » .
اين بىشرميها تا آنجا بالا گرفت كه حتّى ابو جهل - كه لعنت خداوند بر او باد - در حالى كه رسول خدا ( ص ) مشغول نماز است و در مقابل خداوند به سجده افتاده ، شكنبهء گوساله بر پشت او مىگذارد و فاطمه زهراء كه هنوز كودكى خردسال است مىآيد و در حالى كه آن مشركان را لعنت مىفرستد ، آن را از پشت پدر
هامش
( 35 ) - غافر / 28 .