برمىدارد .
ناپاكى دل ابو جهل ملعون را بدانجا كشاند كه در انديشهء قتل رسول خدا ( ص ) بر آمد ، بىآنكه به اين اعتنايى كند كه ممكن است بنى هاشم براى گرفتن انتقام او به خونخواهى برخيزند و هرچند در پيروى از دين او گردهم نيامدهاند ، در ستاندن انتقام خون او گرد هم آيند . او همچنين بدين نمىانديشيد كه نخواهد توانست از دست ابو طالب و از شمشير خداوند ، حمزه رهايى يابد . اينچنين است كه كينههاى نهانى و ريشهدار شخص را كور و كر مىسازد و در نتيجه چنين شخصى احمق در فرجام و عواقب بدكار خود نمىانديشد و تنها خود را به اين انديشه مشغول مىسازد كه خشمى را كه در دل دارد و به هيچوجه نمىتواند او را فرو بخورد به هر وسيلهء ممكن فرو بنشاند .
ابن اسحاق به سند خود روايت كرده است كه سردستهء سبك خردان قريش ، ابو جهل در ميان آنان ايستاد و چنين گفت : « اى جماعت قريش ، محمّد از پذيرش هرچيزى جز آنچه مىبينيد سرباز زده و تنها بر اين مصمّم شده است كه دين ما را مورد انتقاد و مذمّت قرار دهد ، پدران ما را ناسزا گويد ، ما را به سبك انديشى متهم سازد و خدايان ما را دشنام دهد . من با خداوند پيمان مىبندم كه همين فردا در گوشهاى در كمين او بنشينم و هنگامى كه در نماز خود به سجده رود ، فرق او را بشكافم . بگذار پس از آن بنى عبد مناف هرچه مىخواهند بكنند » .
فرداى آن روز ابو جهل سنگى برداشت ، در گوشهاى پناه گرفت و به انتظار آمدن رسول خدا ( ص ) نشست . رسول خدا ( ص ) نيز آمد . . . و به نماز ايستاد .
اين در حالى بود كه قريشيان از خانهها بيرون آمده و طبق عادت در محافل و در ميان همنشينان خود نشسته بودند . به هر حال هنگامى كه رسول خدا ( ص ) به سجده رفت ، وى آن سنگ را بلند كرد و به سمت پيامبر ( ص ) رفت و خود را به نزديك وى رساند ، امّا با حالتى بهتزده ، رنگ پريده و ترسان ، در حالى كه دستهايش خشك شده بود به گونهاى كه آن سنگ از دستهايش افتاد ، بازگشت . . . در اين هنگام
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 711
مساهمون: حسين صابري
ص٧١١