آنان با دريافت اين پاسخ با خود گفتند : « خداوند او را لعنت كند ! به خداوند سوگند ، اگر آن مرد به دست ما جراحتى بردارد ، وى شرافتمندترين مردان ما را خواهد كشت » . پس به همين سبب او را رها كردند و دست از وى كشيدند « 32 » .
در همين راستا ، هر كدام از اين تازه مسلمانان كه طلبى را از كسى مىخواست به وى نمىدادند و در دادن آن تأخير و تعلّل ورزيده و بلكه اساسا آن را پرداخت نمىكردند .
يكى از اين نمونهها خباب بن ارت است كه به سبب آنكه صاحب خاندان و كسانى نبود ، مشركان وى را مورد آزار و شكنجه قرار مىدادند و با اين وجود ، در صنعت و پيشهء او نيز كارشكنى مىكردند و مزد آنچه را انجام مىداد به وى نمىپرداختند .
بخارى از خباب بن ارت روايت كرده است كه مىگويد : « من مردى آهنگر بودم . يك بار براى عاص بن وائل شمشيرى ساختم و سپس به وى مراجعه كردم تا مزد كار خويش را بستانم . امّا او گفت : « نه ، به خداوند سوگند مزدت را نخواهم داد مگر آنكه به محمّد ( ص ) كافر شوى » . من گفتم : « نه ، به خداوند سوگند هرگز به محمّد ( ص ) كافر نمىشوم تا آنكه تو بميرى و ديگر بار مبعوث شوى » .
عاص بن وائل در پاسخ گفت : « وقتى مردم و سپس مبعوث شدم نزد من آى كه در آنجا ثروت و فرزندانى دارم » .
در اين هنگام خداوند اين آيه را نازل فرمود كه : « آيا ديدى آنكس را كه به آيات ما كفر ورزيد و گفت ثروت و فرزند داده خواهم شد ؟ آيا او بر غيب آگاهى يافته يا از خداوند پيمانى گرفته است ؟ هرگز چنين نيست . ما آنچه را او مىگويد خواهيم نوشت و عذابى براى او خواهيم گسترد و آنچه را مىگويد برايش بر جاى خواهيم گذاشت و تنها به پيشگاه ما خواهد آمد » « 33 » .
هامش
( 32 ) - همان .
( 33 ) - مريم / 80 - 77 .