شيطانى خوابيد كه هيچ شبى را آنسان گرفتار شيطان نخوابيده بود تا آنكه صبح روز بعد فرارسيد . پس به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و گفت : « اى پسر برادر ، من در كارى گرفتار آمدهام و راه خروج از آن را نمىدانم . اينكه كسى همانند من به چنان كارى كه نمىداند چگونه است ؟ آيا اين رشد و هدايت است يا گمراهيى سخت ؟ سخنى با من بگوى كه رغبت آن يافتهام كه با من سخن گويى » .
پس رسول خدا ( ص ) به وى روى كرد و او را به حقيقت يادآور گرديد و پند داد و او را ترساند و مژده داد . بدينگونه ، خداوند با آنچه رسول خدا ( ص ) فرموده بود ، ايمان را در قلب حمزه افكند و او گفت : « گواهى مىدهم كه تو اى پيامبر راستگويى . پس اى پسر برادر دين خود را هويدا كن كه به خداوند سوگند دوست ندارم كه همهء آنچه در زير آسمان قرار دارد از آن من باشد بدان قيمت كه بر دين گذشتهء خويش باقى باشم » .
بدينترتيب حمزه اسلام آورد و او از كسانى بود كه اين دين به وى افتخار و سربلندى يافت .
بيهقى نيز همانند اين حديث كه از ابن اسحاق نقل شد آورده است » « 61 » .
از اين كلام و كلام سابق چنين برمىآيد كه حمزه داراى نوعى گرايش دينى بود كه در آغاز بر باطل قرار داشت و پس از آن بر حق قرار گرفت . او در دوران جاهليّت هنگامى كه از صيد و شكار خود برمىگشت ، به هيچ محفلى در نمىپيوست مگر آنكه به طواف كعبه مىرفت . چنين مردى كه داراى طبعى دينى است ، هنگامى كه نور حق را ديد در آن به سير و حركت پرداخت و به سبب راستى درك خود هنگامى كه در ميان خشم با قدرت و خشونت اعلام مسلمانى كرد ، خواست تا پس از آن در اين حالتى كه برايش پديدار شده امعان نظر كند تا ببيند آيا بايد از اين حالت بيرون رود و در چنين صورتى راه بيرون رفتن چيست يا آنكه بايد بر همين وضع بماند و به راه خود ادامه دهد . بدينترتيب بود كه حيرت و سرگردانى بر او عارض شد و همين حيرت راهنما و هدايتگر او شد و بدينوسيله خداوند او را به اسلام
هامش
( 61 ) - ابن كثير ، البداية و النهاية ، ج 3 ، ص 33 .