داد و دشنام گفت و سخنانى ناروا به او رساند و سپس از او دور شد ، ولى محمّد ( ص ) نيز هيچ سخنى با او نگفت » .
در پى اين خبر حمزه كه اينك خداوند كرامتى را براى او تقدير كرده بود ، خشمگين شد . پس دوان دوان به راه افتاد و به قصد ديدن ابو جهل در كنار هيچكس توقّف نكرد تا اگر او را ببيند ، از او انتقام ستاند . چون وارد مسجد الحرام شد او را كه در ميان مردم نشسته بود ، ديد . پس به سوى او شتافت تا آنكه بر بالاى سر او ايستاد و كمان خود را بلند كرده ، بر سر او كوفت و زخم بدى در آن به وجود آورد .
او سپس گفت : آيا او را ناسزا مىگويى با آنكه من بر آيين اويم و آنچه او مىگويد مىگويم . اگر مىتوانى آن دشنامها را به من بازگوى » . در اين هنگام ، تنى چند از بنى مخزوم به سوى حمزه برخاستند تا ابو جهل را يارى كنند ، امّا ابو جهل به آنان گفت : « ابو عماره را واگذاريد كه به خداوند سوگند ، من دشنامهايى ناروا به پسر برادر او روا داشتم » . حمزه اسلام خويش و پيروى خود از رسول خدا ( ص ) را به اكمال و سرحد تماميّت رساند » « 60 » .
آنچه ابن اسحاق در اينجا يادآور گشته ، اين توهّم را براى انسان به وجود مىآورد كه حمزه اسلام خود را اعلان كرد و با اين اعلان در صف مؤمنان در آمد و ايمان آورد . امّا بر خلاف آنچه از اين اظهارات برمىآيد ، در البداية و النهاية از همين ابن اسحاق روايت ديگرى نقل شده مبنى بر اين كه حمزه آن هنگام كه اعلام كرد كه او پيرو محمّد بن عبد اللّه ( ص ) است ، اين سخن را تنها از روى تعصّب و غيرت بر زبان آورد و پس از آن بود كه در انديشهء راه خروجى از آنچه كرده بود برآمد يا در طريق ايمان راه گشود . اينك آن گفتههاى حمزه را آنگونه كه ابن اسحاق از وى نقل كرده و در كتاب البداية و النهاية آمده است مىآوريم :
« حمزه پس از آن برخورد به خود آمد و گفت : « اين چه كارى بود كه كردم ! پروردگارا اگر آنكار خير بود ، باور آن را در دلم قرار ده و گرنه برايم راه خروجى از آنچه خود را در آن افكندهام ، پيشآور » . پس شبى را گرفتار به وسوسههاى
هامش
( 60 ) - ابن هشام ، السيرة النبوية ، ج 1 ، ص 292 .