تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
كه در اين موارد به ذكر تاريخ واقعهء مشهورتر مىپرداخته‌اند و ما مىتوانيم از طريق آن تاريخ رخدادهاى همزمان با آن را نيز كشف كنيم . آن‌گونه كه مثلا ايمان آوردن عمر بن خطاب با رخداد تاريخى هجرت مسلمانان به حبشه همزمان بود و ما از طريق آگاهى به همزمانى اين دو واقعه و علم به وقوع رخداد هجرت در سال ششم بعثت بدين نتيجه مىرسيم كه وى در همين سال مسلمان شد . عمر قبل از آن‌كه اسلام بياورد ، نسبت به مسلمانان بسيار سختگير بود و هيچ راهى براى آزار آنان نمىيافت مگر آن‌كه آن را مىپيمود ، امّا در نهاد او دركى صحيح وجود داشت كه اگر به گمراهى مىرفت او را هدايت مىكرد . و نيز او طبعى رحيم و مهربان داشت كه اگر سنگدلى مىورزيد و درد دردمندى را بر مىانگيخت ، اين درد همان‌سان كه آن گرفتار در آزار را مىآزرد او را نيز آزرده مىساخت . شايد مهمترين حادثه‌اى كه او را تكان داد ، آن بود كه مؤمنان را مىديد كه براى حفظ دين خود و گريز از آزار او و امثال او هجرت مىگزينند . اين مهاجرت مؤمنان توجّه او را به آن كژى و گمراهيى كه در خود او وجود داشت و نيز هدايت و راه راستى كه مؤمنان در آن بودند جلب كرد . ابن اسحاق از يكى از زنانى كه خود را آمادهء هجرت كرده بود روايتى ناظر به اين حقيقت آورده است . او مادر عبد اللّه بن خثعمه است كه عمر بن خطاب وى را راهى هجرت ديد و از او دربارهء خروجش از شهر پرسيد و با تأسّف گفت : « اى مادر عبد اللّه ، براى رفتن آماده مىشوى ؟ » او گفت : « آرى ، سوگند به خداوند در سرزمين خداوند روانه خواهيم شد تا خداوند براى ما فرج و گشايشى قرار دهد كه شما ما را آزار داديد و مقهور خود ساختيد » . او در پاسخ گفت : « خداوند به همراهتان باد » . آن زن گفت : « من در او رقّت و ترحمى را يافتم امّا آن را نمىتوانستم به خوبى مشاهده كنم . او پس از اين گفتگو از آنجا رفت و ما نيز از نظر او آمادهء رفتن شديم » . در اين ميان فرزند اين زن ، عامر آمد . وى به فرزندش گفت : « كاش لحظاتى