تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
پيش عمر و دلسوزى و رقّت او و اندوهناكى وى بر ما را مىديدى » . عامر به مادرش گفت : « آيا به اسلام آوردن او آزمند و اميدوار شده‌اى ؟ » او گفت : « آرى » ، عامر اظهار داشت : « او اسلام نمىآورد مگر آن‌كه الاغ خطاب پدر وى مسلمان شود » . عامر اين سخن را تنها از سر نااميدى از مسلمان شدن او بر زبان آورد . از اينجا استفاده مىشود كه عمر هرگاه گروهى از قوم خود را مىديد كه به سبب ستم همكيشان او براى حفظ دين خود از آن شهر مىگريزند ، دردمند مىشد كه او عدالتى در نهاد خود داشت ، هر چند تعصّبى نسبت به آنچه پدران و نياكانش بر آن بودند در كنار اين عدالت خودنمايى مىكرد . چنين برمىآيد كه دردمندى وى از بيرون رفتن برخى از خاندان خود كه مقهور آنان بودند ، وى را از اين باز نمىداشت كه همچنان نسبت به برخى از خويشاوندان و كسان خود كه از مسلمانى آنان اطلاع داشت آزار و شكنجه روا دارد . در اين ميان ماجرايى ديگر نيز او را تكان داد : خلاصهء ماجرا از اين قرار بود كه فاطمه دختر خطاب و خواهر عمر به همراه همسرش اسلام آوردند و از بيم سختگيرى عمر و خويشاوندان خود مسلمانى خويش را پنهان نگه داشتند . در اين ميان نعيم بن عبد اللّه نيز ايمان آورده بود و اين هر سه اسلام خود را پنهان مىداشتند و در خانهء سعيد بن زيد همسر خواهر عمر قرآن تلاوت مىكردند . خباب بن ارت نيز به حضور فاطمه بنت خطاب مىرسيد و قرآن بر او تلاوت مىكرد . در اين ميان يك روز عمر شمشير به ميان بست و به آهنگ رسول خدا ( ص ) و گروهى از اصحاب او كه حدود چهل زن و مرد بودند بيرون رفت . در طىّ راه يكى از افراد قريش با او برخورد كرد و از وى پرسيد ؟ « به كجا مىروى ؟ » او گفت : « قصد محمّد ، اين سبك خردى را دارم كه وحدت قريش را به تفرقه مبدّل ساخته ، انديشه آنان را سبك خوانده ، دين آنان را مورد عيبجويى قرار داده و خدايان ما را ناسزا گفته است . قصد او را دارم وى را به قتل برسانم » .